دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

نگفتمت- - فاصله ی دوستی را تا قله های ادب رعا یت کن - تا بدین مصیبت نو ظهور گرفتار نشوی - اینک خود خواسته ا ی - ابری شود دلت بی حاصل - پس رنج راه را نیز تحمل کن

Alireza
Alireza

دل آسمان غمگین است - دل من را می ماند از بی خوابی دیشب - مردی که با چتر از خیابان عبور کرد - ابری غمگین است - که از آسمان می بارد - دل باران با چشمان خمارم در نجواست - مردی که حصار می چیند - باران را سرودی می داند - در اندوه سیگارش بر لب

Alireza
Alireza

- روز زيبا و دل انگيز است- شب رويا- روياي وزش تاريکي و شبنم ستاره ها- روياي لامپهاي روشن کوچه و خيابان هزار رنگ- شب داستاني است که روز را به معني مي نشيند- چندان که فريب صداقت را- با آنکه شب فريب نيست ...صبح بخیر...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

می توانی بود - فارغ از امواج درد بی شماری چشم - می توان رقصید با رویا تمام عمر - می توان بی درد خندان بود - در درون جنگل اندوه - من نه آنم کز برونم دیدنی باشم - یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود - لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت

Alireza
Alireza

میکنم و می بینم ... هنگام از جلوی چشمم...

Alireza
Alireza

هنوز سرشار بارانم - هنوز از تشنگی باغ لبریزم - ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است - و اشک گریه های دور من - از قصه ی غمگین جانسوزی است

Alireza
Alireza

شنیده بودم و ... دوریم ولی کو دوستی...

Alireza
Alireza

غرقاب آفریده های خویشیم - به رهائی خود پریدن - پی افکن جهانی نو - فرو ریزی حصارها - و آرزوی تداوم متکامل آزادی - آه - سراسر راه همواره پر نشیب و فراز است - تا بیکرانگی عشق و رهائی

Alireza
Alireza

به درک نسیم آمده ایم - در بستر ستاره و سبزه - با اندیشه ی شکفته ی گلهای رنگ رنگ - در پیچ و تاب باور بارییدن - همواره روشن بودن - درک بلند پایداری است - آه؛ چه انتظار بیهوده ای به شکستن وسیع و سریع پیله ها داریم

Alireza
Alireza

ایکاش زمانی می آمد که - غمهای عمیق مان به آرامی ریزش برگهای پاییزی فرو می ریخت - آرامشی طلائی در ما وسعت می یافت - به توالی سکر آفرین فصول - در تناسب بی رنج مرگ و زندگی - همگام فصول آرامش بخش کاج و سرو

Alireza
Alireza

گفتم که شبم با آغاز کنم... دیدم نه بهتر است که کنم... اما چه کنم با این که توست... جز که در دل همی کنم

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

با غنچه های صبح سفر آغاز می شود - وقتی ز کوچه ها ؛ دل من می کند عبور - بر سنگفرش راه - نبض بهار می تپد انگار پر سرود - دستان مهربان سحر خیزی ؛ هر پگاه - بر کوچه و خیابان - الماس آفتاب؛ نگین می زند ...صبحتون بخیر...

Alireza
Alireza

زورق بر آب می اندازند - با خوابهای طلائی - بی خبر از مرگی دوردست و نابهنگام - کسی اینجا در انتظار کسی ننشسته است - ای چشمان منتظر باران؛ دریا - آنسوی تر خواهیم رفت ؛ به کنه ژرفا - کسی اینجا یارای کسی نخواهد بود

Alireza
Alireza

مردی عاشق - پنجره اش روبروی چشمان سبز باغ سکوت خنک صبح - گویا در نشئه ی رنگین کمان حقیقت تنها ئی ست - درختان انبوه خیال در بادی ملایم شناکنان - او چشمانش را به روی پنجره حقیقت سبز نور بسته - ولی نمی تواندآفتاب را کتمان کند

Alireza
Alireza

درطراوت آسمانی همین جا متولد می شویم - درآواز لطیف خاکی همین جا نشو نما می کنیم - درترانه های سبز الفت همین جا بزرگ می شویم - چند گاهی خود را دراندوه ناچار غربتی ناخواسته می بینیم - در زندان دلتنگی وسیع همانجا می مانیم