Alireza
نگفتمت- - فاصله ی دوستی را تا قله های ادب رعا یت کن - تا بدین مصیبت نو ظهور گرفتار نشوی - اینک خود خواسته ا ی - ابری شود دلت بی حاصل - پس رنج راه را نیز تحمل کن
Alireza
دل آسمان غمگین است - دل من را می ماند از بی خوابی دیشب - مردی که با چتر از خیابان عبور کرد - ابری غمگین است - که از آسمان می بارد - دل باران با چشمان خمارم در نجواست - مردی که حصار می چیند - باران را سرودی می داند - در اندوه سیگارش بر لب
Alireza
می توانی بود - فارغ از امواج درد بی شماری چشم - می توان رقصید با رویا تمام عمر - می توان بی درد خندان بود - در درون جنگل اندوه - من نه آنم کز برونم دیدنی باشم - یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود - لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت
Alireza
هنوز سرشار بارانم - هنوز از تشنگی باغ لبریزم - ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است - و اشک گریه های دور من - از قصه ی غمگین جانسوزی است
Alireza
غرقاب آفریده های خویشیم - به رهائی خود پریدن - پی افکن جهانی نو - فرو ریزی حصارها - و آرزوی تداوم متکامل آزادی - آه - سراسر راه همواره پر نشیب و فراز است - تا بیکرانگی عشق و رهائی
Alireza
به درک نسیم آمده ایم - در بستر ستاره و سبزه - با اندیشه ی شکفته ی گلهای رنگ رنگ - در پیچ و تاب باور بارییدن - همواره روشن بودن - درک بلند پایداری است - آه؛ چه انتظار بیهوده ای به شکستن وسیع و سریع پیله ها داریم
Alireza
ایکاش زمانی می آمد که - غمهای عمیق مان به آرامی ریزش برگهای پاییزی فرو می ریخت - آرامشی طلائی در ما وسعت می یافت - به توالی سکر آفرین فصول - در تناسب بی رنج مرگ و زندگی - همگام فصول آرامش بخش کاج و سرو
Alireza
زورق بر آب می اندازند - با خوابهای طلائی - بی خبر از مرگی دوردست و نابهنگام - کسی اینجا در انتظار کسی ننشسته است - ای چشمان منتظر باران؛ دریا - آنسوی تر خواهیم رفت ؛ به کنه ژرفا - کسی اینجا یارای کسی نخواهد بود
Alireza
مردی عاشق - پنجره اش روبروی چشمان سبز باغ سکوت خنک صبح - گویا در نشئه ی رنگین کمان حقیقت تنها ئی ست - درختان انبوه خیال در بادی ملایم شناکنان - او چشمانش را به روی پنجره حقیقت سبز نور بسته - ولی نمی تواندآفتاب را کتمان کند
Alireza
درطراوت آسمانی همین جا متولد می شویم - درآواز لطیف خاکی همین جا نشو نما می کنیم - درترانه های سبز الفت همین جا بزرگ می شویم - چند گاهی خود را دراندوه ناچار غربتی ناخواسته می بینیم - در زندان دلتنگی وسیع همانجا می مانیم