دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

می سوزد و می بارد... آرامتر از همیشه می شود... آری همراه است... اما حاصلش خاکستر است...

Alireza
Alireza

من آن مجنون تنهای غریبم... که از سهم دودستت بی نصیبم... به دل گفتم که روزی خواهی امد... ولی دل میداند اورا می فریبم . . .

Alireza
Alireza

زندگی به تعداد لحظاتی که توش نفس می کشی نیست! به تعداد لحظاتیه که توش نفست بند میاد!

Alireza
Alireza

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت... هر جور که دیدیم ز ایام گذشت... آلام اگر دست ز ما باز نداشت... ما پیر شدیم و درک آلام گذشت

Alireza
Alireza

. تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت...خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت ...شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن ...نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت

Alireza
Alireza

باید ...سفری و دراز... همرهم ... توشه ام ... قصد گذر از دارم... ست...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

حق داشت ، بود... اطراف هم پر از ... و ... گفت برو بهت هست...

Alireza
Alireza

با و صمیمانه آمد ... همه چیز را ریخت... را از سینه کَند و با خود برد... ها را و ها را... و را... همه جا را دار کرد و ...

Alireza
2010.1 1024x768 (26).jpg Alireza

شیرین ترین آرزو - حضوری خوش - در رویایی شیرین است - سر حال ما ندارند اما رویا ها - به طبع خویش می آیند - چرخی می زنند - و می - گذرند - و وا می نهندمان - سر چهار سوهای نومیدی و سرگشتگی

Alireza
Alireza

با بادها همیشه حکایت هاست - از بادها همیشه خیالی غریب با دل دریاییان گلاویز است - و کار بادها همیشه - آشوب یادهاست

Alireza
Alireza

نه گل نه شراب - مهی ناپیدا بر باغها و خانه ها - و آوازی که از زمین می جوشد - بی طنینی چون نمک از دریا - چه گونه برانمش از در ؟ - محنت - بومی این خانه است و چادرهایش را - هر جا دلش بخواهد برپا می دارد

Alireza
Alireza

شده ام ... در بین آدمها... هم شده ام .... در میان انبوه جمعیت ...

Alireza
Alireza

می کند هر لحظه در ... می گیرد از این همه شکوفه غم... که هر لحظه از را به مشامم می رساند...

Alireza
Alireza

پشت این خانه حکایت جاریست - نیست بی رهگذری ، کوچه خمار - هرزه مستی است برون رفته ز خویش - می کشاند تن خود بر دیوار - آنچنانست که گویی بر دوش - سایه اش می برد او را هر سو

Alireza
Alireza

ام ...خسته چون کوهی که در تماشای دستهاست... خسته از و ... خسته از های بی ...