Alireza
من آن مجنون تنهای غریبم... که از سهم دودستت بی نصیبم... به دل گفتم که روزی خواهی امد... ولی دل میداند اورا می فریبم . . .
Alireza
زندگی به تعداد لحظاتی که توش نفس می کشی نیست! به تعداد لحظاتیه که توش نفست بند میاد!
Alireza
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت... هر جور که دیدیم ز ایام گذشت... آلام اگر دست ز ما باز نداشت... ما پیر شدیم و درک آلام گذشت
Alireza
. تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت...خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت ...شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن ...نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت
Alireza
شیرین ترین آرزو - حضوری خوش - در رویایی شیرین است - سر حال ما ندارند اما رویا ها - به طبع خویش می آیند - چرخی می زنند - و می - گذرند - و وا می نهندمان - سر چهار سوهای نومیدی و سرگشتگی
Alireza
با بادها همیشه حکایت هاست - از بادها همیشه خیالی غریب با دل دریاییان گلاویز است - و کار بادها همیشه - آشوب یادهاست
Alireza
پشت این خانه حکایت جاریست - نیست بی رهگذری ، کوچه خمار - هرزه مستی است برون رفته ز خویش - می کشاند تن خود بر دیوار - آنچنانست که گویی بر دوش - سایه اش می برد او را هر سو