#وقتـــی دو نفـــر از هـــم جـــدا میشـــن .... دیگه نمیتونن مثل قبل دوستـــ باشن ؛ چون به قلب همدیگه زخم زدن ! نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛ چون زمانی همو دوستـــ داشتن تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن ...!
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
زنی رو مثال میزنم که عاشقانه همسرش رو دوست داشت و یه روز که متوجه خیانت ِ همسرش میشه،شب موقع خواب همسرش که میخوابه،اون ُ با چاقو میکشه! سه تیکه ش میکنه و میزاره توی چمدون و میره کلانتری چمدون رو میزاره روی میز و اعتراف میکنه! این خانوم تا یک روز ِ قبل یه آدم ِ سالم محسوب میشده دقیقا مثل ِ من و شما... حالا نتیجه:
حس ِ تنفر به خودی ِ خود نمیتونه حس ِ قدرتمندی باشه(به جز مواردی که ریشه ی سرکوب شده داره) مگر اینکه این تنفر همون عشق ِ دیوونه وار هست که حالا تبدیل به تنفر شده!
هیچ چیز توی دنیا به اندازه عشقی که تبدیل به تنفر شده خطرناک نیست...
مواظب عشق های دیووونه وارتون باشید...
پ.ن: اون زن الان توی بیمارستان روانی بستری ست و دختر ِ 22 ساله ش الان 8 ماهه که حرف زده!
@Kh**O*R**SH*I**D مـے ترسم از نبوבنت و از بوבنت بیشتر…! نـבاشتنت ویرانم میڪنـב وבاشتنت متوقفم…! وقتـے نیستـے ڪسـے را نمـے خواهم و وقتـے هستے تورا میخواهم..! رنگهایم بے تو سیاه است وבر ڪنارت خاڪسترے ام…! خـבاحافظے ات به جنونم میکشـב و سلامت به پریشانے ام…! بے تو בلتنگم وباتو بیقرار… بے توخسته ام وباتو בر فرار…! בرخیال مــלּ بمان… از ڪنار مــלּ برو…!! مــלּ خو گرفته ام به نبوבنت…! از سڪوتم بترس … وقتی ڪـﮧ ساڪـــت می شوم …. لابـב همـﮧ ے בرב בل هایم را بـرבه ام پیش خـــבا … !
آدم ها می آیند… خودشان را نشان می دهند… وقتی که برایت مهم نیست… اصرار می کنند! اصرار برای اثبات وجودشان، برای اثبات بودنشان… و ماندنشان! اصرار می کنند که تو نیز باشی همراهشان… همان آدم ها، وقتی که پذیرفتی بودنشان را ، ماندنشان را… وقتی که باورشان کردی… می روند! به بهانههای پوچ! به بیبهانگی! به سادگی! می روند… می روند… و تو می مانی با باوری که …!