@║®˳ҐѶӏ˳Д˳Ĥ˳Ÿ˳Д║ نقل است ابو منصور زپرتي نزد شيخ اللاشی (روحي و ارواحي له الخشتکات) رسيده و ايشان را گفتند: مولاني، ديرگاهي است جي افي اختيار بکرده ايم و اينک که روز تولد اوست, ما بر آن شدیم تا هديه اي درخور تقديمش کنيم، شما را پيشنهاد چه هدیه ای می باشد؟ حضرت فرمودش: خوصوصيات ايشان بر ما بازگو تا ببينيم... ابو زپرتي عارض شد: مولايي، ايشان از تيره و تباری همچون حوریان بهشتی باشدي، قدي چون سرو، گيسواني چون آبشار طلایی و چشماني چون آهو دارد . شيخ سریع خشتک خویش را جمع وجور بکردی و اندکي گريست، سپس رقعه اي نبشته کرده، اندکي مشک بر آن ريخته و سپس آن را به ايشان دادند و فرمودند، اين پيشکش را بر ايشان عرضه دار. نقل است چون مريدان از باب کنجکاوي رقعه را باز نمودند شماره ي (تلفن همراه) شيخ را بديدند که زیرش نبشته بود : تولدت مبارک هانی , خواستی به این شماره یه تک یزن تا تورو رهنمون سازم !!!! پس جملگی مریدان از اين همه عصمت و پاکدامني شيخ در عجب شدند و بسيار گريستند و نعره ها بزدندی .... *{ حاج شیخ میرزا مملی }*
سپاس از لایک کاربری شما سیصدمین لایک کننده من هستید و لازم دیدم به پاس لطفتون این گلها ( ) رو تقدیم کنم به نگاه پر مهر شما دوست عزیز و مهربونم @:) مملی
#دنبالر عوض شده. این روزا همه می خوان ادا آدمای روشنفکر و اهل ادبیات و خاص و اهل قلم رو در بیارن. اون موقعا ک ما اینجا بودیم ازین خبرا نبود. خیلی خوب بود. خیلیا یادشون نیس چون اونایی ک یادشون بود خیلیاشون نیستن دیگه
ممنون بچه ها که بفکرم هستید من شما رو نداشته باشم ... به چه امیدی بیام توی این خراب شده ؟!!
میدونم بفکرمید واقعااا ممنونم
ولی دلم خیلی بیشتر از این چیزا گرفته که بخوام الان راجعبش حرف بزنم ...
ببخشید
مـِـلـפבےܓܨ : با کلمه کلمه حرفات توی دیدگاه پیشین ت موافقم...
اما چه فایده هم صحبتی که نه تو رو میشناسه ... نه درد ها و غم ها و شادی هات رو میدونه...
نمیدونه چی تو رو میخندونه و چی اشکت رو در میاره...
پس بیشتر میشه یه وقت گذروندن ...!
در پایان داستان کتاب کوری...همسر دکتر میگوید:ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند، اما نمیبینند......به قول یکی از دوستام این استعاره از یه جامعه است....شاید همون جامعه ای که ما توش زندگی میکنیم.....وشاید ما خودمون همون جامعه ایم.....یه جامعه کور تک نفره....
هر روز می پرسی : که آیا دوستم داری ؟
من، جای پاسـخ بر نگاهت خیـره می مانم
تو در نگـاه ِ من، چه می خوانی، نمی دانم
امّا به جای من، تو پاسخ می دهی: آری !
ما هردو می دانیم
چشم و زبان، پنهان و پیدا راز گویانند
و آن ها که دل با یکدگــر دارند
حرف ضمیـر ِ دوست را ناگفته می دانند،
ننوشته می خوانند
من «دوست دارم» را
پیوسته در چشم ِ تو می خوانم
ناگفته، مــی دانم
من، آنچـه را احساس باید کرد
یا از نگاه ِ دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم: که آیا دوستم داری
قلب ِ من و چشم ِ تو می گوید به من : «آری!»