محدّثه
پسرک مجنون شد اما ندانست که مجنون لیلایی شده که خودش شیرین فرهادیست. حالا که دانست ،شکست ُ اینبار مجنون شد
محدّثه
باید واژه ها را لِه کنی زیر پایت آنگاه که دیگر نه رنگی دارند ُ نه بویی ُ نه حتی آوایی
محدّثه
به شب و سیاهیش ایمان آوردم، حالا میخواد پایان شبِ سیَه، سپید باشه یا نباشه. دیگه فرقی نمیکنه
محدّثه
درسته که تکرار ملال آوره ولی گاهی وقتا دوست داشتنی میشه. تکرار بعضی اسم ها ، تکرار یه سری خاطرات، تکرار یه حس ُ حال خاص، تکرار چیزی یا کسی که دیگه نیست ُ تو فقط میتونی توی ذهنت تکرارش کنی فقط ُ فقط توی ذهن خیال پردازت، همین ُ بس....
محدّثه
بچه ایم هنوز/ بازی میکنیم همش/ ما بزرگ زنان کوچک ُ شما بزرگمردان کوچک را میگویم/ بازی میکنیم ولی این بار نه با عروسک ُ ماشین ُ منچ ُ تفنگ/ بازیچه جدید ما اعصاب یکدیگر است/ امان از دست ما بچه های دیروز ُ امروز ُ احتمالا فرداها
محدّثه
رویاهای خاکستری/ جعبه مداد رنگی را باید با خود به خوابم بیاورم
محدّثه
قلب زمین هم از تپش ایستاد ... تمام شدیم