محدّثه
دو شهر دیگر را به تقسیمات کشوری اضافه کنید....ما درآنجا ساکنیم، ییلاق و قشلاق میکنیم همش ...شهر خاطره ها و شهر دلتنگی ها را میگویم...میشناسیشان؟
محدّثه
میوه ی ممنوعه تو سیب نبود......دل بود....بازهم شرط را باختی....
محدّثه
*** چشمه اشکم خُشک شد دیگر، خیالت راحت........خوب شد پینوکیو نیستم من وگرنه....
محدّثه
*** خدای من کفر نمیگویم.....ولی به خوابم بیا امشب.....
محدّثه
در خیالم یک تابلوی ورود ممنوع نصب کرده ام تا جلوی ورود هرکه غیر تورا بگیرم......اما نه خیابان خلوت را دوست تر دارم...تو هم نیا...
محدّثه
شاعرانگی هایم گُل میکند....خودم به گِل مینشینم اما....
محدّثه
*** بغضم را هورت میکشم. هیییییس! کسی نباید هِق هِق هایم را بشنود....حتی...تو...
محدّثه
گم شدم در میان خاطراتم. فریادرسی هست که نجاتم دهد، راه نشانم دهد....
محدّثه
خاطره، فاصله، قافیه های تکراری زندگی من..... زندگیم مثنوی هفتاد مَن کاغذ شده انگار..... وای! قواعد ادبی را شکستم: قافیه های تکراری، این که باید قطعه میشد......
محدّثه
*** شکستن تشکر ندارد...ولی من متشکرم...بغضم را شکستی...حالا کمی سبک شدم...
محدّثه
چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده می کشد .....
محدّثه
چو گلدان خالی لب پنجره، پُر از خاطرات ترک خورده ایم......... (قیصر امین پور)