حتی فصل ها هم اسیر سوءتفاهم هستند!
بهار که به تابستان می رسد...برگ ها دیگر لطافت شبنمانه شان را ندارند!
تابستان که به "در" پائیز می رسد...
برگ ها خود را "می گیرند"!
و پائیزکه می رسد...برگ ها "خشک" می شوند !
و زمستان که با مشت مشت برف می رسد
برگ ها ..می افتند روی گل و لای زمین کثیف و زیر پای هر رهگذر زمان...له می شوند!
مثل ما آدمها که دنیا که میرسیم...لطافت مان زیباست
کمی که قد می کشیم...زمخت تریم
بیشتر که میرویم بالا....می خشکیم...
و...یه ذره بعد اون
روی زمین ...خم میشویم
و هر رهگذر زمان
ازبرمان میگذرد و ما می مانیم و ما !
وقتی سر یک موضوعی من یک جور فکر میکنم و تو یک جور !
وقتی نمی توانیم مثل یک رنگین کمان ...کنار هم باشیم ..و خم بشویم از این سر کوه تا آن خم کوه!
می افتیم درون تاری تنیده از "سوءتفاهم".
وقتی توی سیاهی شفق تا چیزهایی مانده از شب...منتظر دوچرخه ای هستی که باید بیاید ...ولی نمی اید !از هر دوچرخه ای بدت می اید و از هر "پدال "زنی؛زده می شوی.
وقتی نگرانی ها برایت خسته کننده می شوند
وقتی فکر میکنی همه چیز از سر بد دیدن ! است
وقتی خیلی وقت ها ...خط می کشی روی خط کش!من میمانم این سر خط و تو می نشینی آن سر خط کش !و ما ...به اندازه تمام این وقتی ها ..از هم دور می مانیم و می شویم خود سوءتفاهم !
"شب" امد و پیمانهء تب داد بدستم
شب هاست ؛کزین تلخوش بدمزه؛مستم
آوخ!که بجای می و مینای طرب ساز
داده است فلک؛شیشه تب سنج بدستم!
در آتش تب؛جان وتنم سوخت؛دریغا
جز تب ؛نبود قسمتی؛از جام الستم!
بر صفحه تب سنج نظر دوخته هر شب
چون بر رخ پیمانه؛چوهر باده پرستم
تابرسر تب سنج گذارم سر انگشت
ناگه؛جهدش جیوه؛زسبابه شستم!
نزدیک چهل رفت تبم امشب و چون دوش
از زندگیم رشتهءامید گسستم
نیمی نشد از شب؛که چهل بار ز بستر
برخاستم؛ازسوزتب وباز نشستم!
صدباربدیدم؛رقم صفحهءتب سنج
آخر بستوه آمده؛آن شیشه شکستم
چون؛ نیک درآن آینه دیدم که چه زشتم
از سوز دل و خشم؛دل آینه خستم
دردا ؛ که میان سی وپنج و چهل و دو؛ست
اندازهءسوزی که درآن بودم و هستم
در کمترو افزونترازآن؛جان بتنم نیست
ایوای!که من زندهءاین هفتخطستم!
باآن همه گرماکه بلندست زخورشید
حقاکه بدین گرمی محدود؛چه پستم!
....!به فروغ دل وبا گرمی جان بود
کز سردی و تاریکی این وسوسه؛رستم
هیچ شده بخواهید برگردید؟
یک برگشت ناگهانی...انگار که اسبتو بخوای برگردونی!
من به این میگم ...آرزو...
مثلا بخوای
بال در بیاری ..و پرواز کنی..بری بالای ابرها و بشی یک عقاب و با غرور به زیر بال هات نگاه کنی؟
گاهی وقت ها من به یه همچین حس هایی میرسم!
دلم میخواهد برگردم به نود سال پیش...سال هایی که روزهایش برایم آشناتر از امروزم است!سال هایی که شب هایش ؛ ستاره های بیشتری از امشب هایم دارند و بوهایی که ؛ مرا می کشند به دشت هایی که زیبا ..زیبا و زیباترن!
دیوانگیست نه؟
فک میکنی حماقته و حرف هایی از جنس پوچ های خوش خیالیست نه؟
اما ...اینها نه حماقتن نه پوچن و نه خوش خیالیست !
حرف هایی از جنس آه هستند !از جنس پودرشده ها!قصه های پاشیده شده در هوا !حس هایی تازه مانده ؛حس نشده !!!زیبایی هایی از جنس حریر و سال هایی که هیچوقت بر نمیگردند...هیچوقت .روزهایی بود که دنبال عصا میگشتم...عصاهایی از جنس مردان قدر شوکت که بی عصا جایی نمیرفتند!
سال هایی بود که عاشق ساعت های جیبی بودم...که قابش را با اشاره انگشت...باز میکنی و دنبال عقزبه هایش میدوی !جلیقه ای بر تن با کفش هایی نو رپاش !!!
عصا وساعت را هنوز نشده داشته باشم!ولی جلیقه را پوشیده ام بارها و سال ها ...وکفش ها را بر پا کردم روزها وشب ها
گرد وخاکی پشت سرم ..همیشه به دنبالم هستن...ابرها و کلاغ ها پر می کشن در پی من!خورشید گاه میخندد..وگاه رو میگیرد ازمن ! رو که میگیرد...باران می آید...رعد میزند...و برق میگیرد!و شنبم ها قشنگ می شوند...غنچه ها ...لطیف تر ...و گنجشک ها ...ذوقشان میزند!
و من بالای تپه...تپه ای سبز با درختی در کنارش...چه تشنه ...به گذشته هایم می نگرم !به آن دور دورا....سال های پوسیده !که پشت مه ... خوابیده اند!
دلم میخواهد ...برگردم
افسار اسبم را بکشم....تا برگردم
اما حیف !.....................................................چه آرزویی!!!!!!!!!!!!
تا حالا شده فكر كنيد "فكر مي كرديد"؟
يعني مثلا فكر مي كرديد خيلي بد هستيد ...بعد ديديد نه؛ اين طوري نيست يا فكر مي كرديد خوبيد و باز ببينيد كه نه؛ نيستيد!
كه خيلي دوست داشتني هستيد يا بي مزه ايد!............شده؟
يه جايي يه كسي گفته بود "هميشه حرف هايمان اون طور كه بايد...شنيده نمي شود" ومن اين حرف را باور كردم امروز كه چقدر راست است خيلي چيزها كه فكر مي كنيم نيست!!!!!!!
شايد هميشه بهتر باشد "خودمان " بمانيم.......
شايد هميشه بهتر است زيادي ديده نشويم.......
باورمان نشود مهر سپهر!
باد بلند...
اوج هوا....
نفس ...گرم زمان.....
گاهي..........
زيادي دلخوش مي شوي به همه چيز
زيادي خوب مي بيني
زيادي باورت مي شود
كه آسمان آبيست !
گاهي زيادي حرف مي زنيم....همان به كه رو در سايه جنگل بركشيم !
کسی به دل نگیرد خدایا
اما !
دیوانگیست ...دل بستن
دیوانگیست...با"آه" دوست شدن
دوست داشتن...حماقت است
احمق بودن ...همان دوستیست
ستایش کردن؛ حسادت است
حسادت...همان ستایش است
دیوانگیست ...روان بودن
افسونیست ..بر مچ, پای
قلوه سنگیست ...بهار
بر دل,...پاییز, زرد !
از برای,...یخ, دی
سوت,...بهمن
آب,...اسفند
وباز...قلوه سنگیست
توی,دست,روزگار!تابه سوی,
"که" پرتاب کند !
مثل توپ ...مثل تکه های, ذغال, قرمزه قرمز...آتش بازی راه می اندازن !
مثل توپ...میخورن به دیوار و زود بر میگردن باز به دیوار و باز برمی خورن دیوار!
زیگزاکی تند و غیر قابل مهار!!!
سریع..خشن..تند و پر از بخار حس !
مثل یک کشتی بخار!
حتی فصل ها هم اسیر سوءتفاهم هستند!
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 7 دقيقه قبلبهار که به تابستان می رسد...برگ ها دیگر لطافت شبنمانه شان را ندارند!
تابستان که به "در" پائیز می رسد...
برگ ها خود را "می گیرند"!
و پائیزکه می رسد...برگ ها "خشک" می شوند !
و زمستان که با مشت مشت برف می رسد
برگ ها ..می افتند روی گل و لای زمین کثیف و زیر پای هر رهگذر زمان...له می شوند!
مثل ما آدمها که دنیا که میرسیم...لطافت مان زیباست
کمی که قد می کشیم...زمخت تریم
بیشتر که میرویم بالا....می خشکیم...
و...یه ذره بعد اون
روی زمین ...خم میشویم
و هر رهگذر زمان
ازبرمان میگذرد و ما می مانیم و ما !