طلعت دوست بنازم که طلوعش دل ما را
کرده روشن چو فروغ مه و خورشید سما را
ما به هر گل که بخندد به چمن دل نفروشیم
هر که دل داد به ما خود بستاند دل ما را
هر گلی را نبود بوی خوش سوسن وسنبل
تا معطر کند از خود نفس باد صبا را
ساحت خاطر ما دامگه صید هوس نیست
دل عنقاد نپسندد به قفس مرغ هوا را
چند سالی ؛ مرغ عشقی داشتیم
در هوایش ؛سالها بگذاشتیم
روز و شب ؛ تنها و دور از یار خویش
پاس او را ؛ در قفس؛ می داشتیم
چون همی دادیم آب و دانه اش
جان او ؛ خشنود می پنداشتیم!
او زدرد یار؛می نالیدو ما
ناله اش را؛ نغمه می انگاشتیم!
این زمستان هم ؛چو گلدانها؛ ز باغ
برده؛در گلخانه اش بگذاشتیم
تنگی گلخانه اش افسرده کرد
چون نهالی کش بگلدان کاشتیم
تا شبی؛از نغمه خاموشی گزید
بامدادان ؛ مرده اش برداشتیم
پاک کردیم اندرون لاشه اش
پنبه ای در پوستش؛انباشتیم
در همان گلخانه اش؛ بر گلبنی
بال و پر ؛چون چترگل؛افراشتیم
تاب دوری مان نبود از وی؛هنوز
همدم هر بامدادو چاشتیم
گرچه خالی شد قفس از ناله اش
یاد او؛بر لوح دل بنگاشتیم
وه؛که این گردون بلایی بر گماشت
بر هر آن کو؛ دل بر او بگماشتیم!
...!جاوید نبود مرغ عشق
خود غلط بود ؛آنچه می پنداشتیم
كوچك كه بودم؛گوشه اتاق خانه مان؛ كه بسيار بزرگ و اتاق هاي تو در تو داشت و حياطش پر بود از درخت هاي گيلاس و گل هاي رز قرمز و صورتي و بنفش با حوض آبي بزرگي در وسط حياط...؛راديوي لامپي قديمي وحصيري زيباي بزرگي بود كه هر وقت فرصت مي كردم ؛ مي رفتم سراغش و روي موج هاي زيادي ؛ عقب جلو مي بردم. صداي خش خش راديو و پارازيت هاي آن؛ كه آن روز گوشم را خراش ميدادند ...وامروز شيرين ترين صداها برايم ؛هستند..دل خانه را پر مي كرد و وقتي به صداي خانم برومند مي رسيدم كه قصه مي گفت ...مي ايستادم ؛ گوشم را روي ميز چوبي لهستاني قديمي كه هنوز هم هست؛ مي گذاشتم و در حالي كه به صفحه شيشه اي و مستطيلي راديو و لامپ سبز رنگ آن ؛ نگاه مي كردم كه حصير هايش با تن صداي هر كلمه خانم برومند تكان مي خورد!به سرزمين قصه ها ...مي رفتم. درست مثل آليس در سرزمين عجايب !
كنار راديو؛"تپاز" پدر ...جا خوش كرده بود. گرامافوني قديمي كه هنوز هم با من است و به وقت تنهايي هايم ؛كنار آن مي خزم و با نواهايش ...عشق مي كنم.
با صفحه هاي گرام...به دنياي جالبي مي روم كه دنياي امروز در روبرويش؛ ...چيزي نيست !
با گرامافون پدر...با خالقي و صبا و رفيعي و بنان آشنا شدم و يا حقي را خوب ..شناختم . قوامي ..وزيري و خيلي هاي ديگر كه امروز سالهاست كه ديگر نيستند!
سوزن ...كه به صفحه مي خورد!صداي خش خش مي آمد.
يك دور ...دو دور ...سه دور... و بعد......................نواي موسيقي ؛ شور و حالي مي داد كه ...نگو و نپرس!
آن روزها ...چه روزگاران با نمكي بود!
اين روزها ؛ روزگار بي نمكي است !همه چيز ؛ قاطي هم شده اند.كنار كمانچه و تار...ارگ مي نوازند!
كنار قارمان...شيپور ؛ زور مي زند !
ومن؛ يادم مي افتد كه ...دانه فلفل سياه و خال مه رويان سياه....هر دو جانسوزند ؛اما...اين كجا و آن كجا!
خاطرات ؛ همان است كه بود و در ياد مانده است.
چون ديگر نيست و پشت تپه هاي زندگي ؛ گم شده است.
اما ...كوچه هاي قديمي ؛ هنوز هستند و مي توان از ميان آنها عبور كرد ...و همه چيز را ديد.
رد پاي گذشته را؛ مي توان در دالان هاي تنگ و درازي يافت كه ؛گذشته هايمان را به ما باز مي گرداند و ما
فقط تا مدتي كوتاه مي توانيم آنها را داشته باشيم!
بايد زود برخيزيم ...چون آنها ؛به گذشته تعلق دارند و ما هنوز ...آوارهء امروز و ؛ فردائيم!
ما ؛شيفته آن چه نداريم؛ هستيم!
هميشه مجنون آن چه داشتيم...مي مانيم ودل نداريم تا از ياد ها و گذشته هايمان...برداريم.
به صداي هر چيزي ؛ مي جهيم.
به نواي هر نايي؛سحر مي شويم و با شور هر بويي؛اسير روح مواج زمان مي گرديم و به دور دورها ...غلت
مي زنيم ..................آن قدر كه ؛ گاه ...يادمان مي رود نفسي درونمان است !
دنياي عجيبي است !
زمان را به سرعت از دست مي دهيم و هنوز هم ؛دل در گذشته ها داريم و نمي توانيم از آن دست بكشيم!
در ميان امروز و ديروز هايمان ..ديروز هايمان را مي جوئيم و اين ؛ هي راه رفتن و رفتن ..به جايي نمي رسدو
اينجاست كه ؛كمرمان ..."تا"..مي شود!
خم مي شويم ودر حالي كه تكيه بر ديوار آجري زمان داده ايم ؛آرام آرام ..روي پاهايمان مي افتيم!
كوتاه ..كوتاه و كوتاه مي شويم و ...پشتمان ؛رد پايي از آجرهاي زمان ؛ بر جاي مي گذاريم.
انگار كسي ؛ پشتمان...با گچ ؛خطي كشيده است!
آن چه اكنون در دست داريم براي همين لحظه كوتاه تر از كوتاهي است كه داشتيم!اكنون ديگر نداريم...چون
همان موقع از دستمان ؛ليز خورد و افتاد.
مثل همين لحظه كه چند لحظه بعد ؛مي افتد!
از لاي قفسه هاي كتاب ؛ بر مي دارم و آرام ؛ رو ي فرش مي گذارم .
هميشه با احترام نگاهش كرده ام .
هميشه با احترام ..گوشش ؛داده ام.
هيچوقت بي احترامي نكرده ام و مثل يك قطعه الماس ؛ ستايشش كرده ام .
قابش را باز مي كنم و و كنار ديوار مي گذارم...جوري كه قاب سوراخ سوراخش ؛روبرويم باشد.
كيف بزرگ و بنفشش را مي گذارم كنارم و از لاي رديف نايلون هاي مربع شكلش...صفحه اي بيرون
مي كشم و ...دسته شاخدارش را ؛ كه به كر گدن مي ماند! به آرامي روي صفحه قرار مي دهم...صداي خش خشي مي ايد و لحظه اي بعد ... نواي دلنشينش...مرا به گذشته ها مي برد ..وه !كه چه شيرين است
شنيدن نوا هاي زيباي قديمي و صداهاي پرشور و واژه هاي پر معناو مملو از حس و نور!
طلعت دوست بنازم که طلوعش دل ما را
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 20 دقيقه قبلکرده روشن چو فروغ مه و خورشید سما را
ما به هر گل که بخندد به چمن دل نفروشیم
هر که دل داد به ما خود بستاند دل ما را
هر گلی را نبود بوی خوش سوسن وسنبل
تا معطر کند از خود نفس باد صبا را
ساحت خاطر ما دامگه صید هوس نیست
دل عنقاد نپسندد به قفس مرغ هوا را