باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی...
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
بی تو طوفانزده دشت جنونم،
صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی........
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من؟
که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ،
با تو هرگزنستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
التهاب یک بوسه
13 سال و 2 ماه و 9 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبلپرتگاه حسرت هزار فرشته است
سیب تنها یک بهانه است
عشق
صادقانه دروغ می گوید .... .... -
سکوت میکنم
میدانم ....بعضی حرفها را باید با نگاه گفت
حرفهایی هست که دستها بیان می کنند
و خیلی از حرفها لمس کردنی ست
چشیدنی ست