یاد باد آن یاد ها !
یاد های خشک!
سوءتفاهم های خشک !
سوءتفاهم های بر خاسته از دوست داشتن
خواستن
نگران بودن
می توان مثل برگ ها بود
باله هایی باشکوه از با هم بودن
بالرین هایی موزون !
با هم اوج گرفتن
باهم ولو شدن روی هوا
توی جنگل ..پاتیناژ کردن
چرخیدن
چرخیدن
چرخیدن
در دل هر چیزی !
درون هر آهی
ته هر ترمه ای!
گوشه هر بقچه ای
لای هر دفتری
کنار هم
مثل رنگین کمان
از این سرکوه
تا آن خم کوه !
باشکوه
دلربا
زیبا
نرم
باصفا
پاک
قشنگ
.............یاد باد آن یادها
یاد باد
دیشب برف اومد !
شب هاست که برف می آد
سال هاست که برف می آد
و روزگاریست که برف می آید !
به همین ساده گی و لطافت و سرما .
و ما می پریم به پستوی خانه ؛ و از توی هزارها خرت و پرت روزگار !
شال و کلاه هایمان را در می آوریم
دست کش های بافتنی !
جوراب های بافتنی !
و کفش های مانده از پشت این همه سال !
و می زنیم خودمان را به روزگار برفی مان!
به روزهای زیبایی که هی می آیند و می روند و ما برف هایش را گلوله میکنیم برای شادی هایمان و می کوبیم !تو شال و کلاه و پالتو و کفش هم.......
و پارو می کنیم پشت بام های بزرگ مان را که به اندازه دلمان جا ندارد برای این همه سفیدی !
خدایا..........
اینجا چه بر[!]ت !
اینجا چه زیباست!
کاش من هم پاپا نوئل داشتم
کاش من هم کاج داشتم
کاش من هم کریسمس داشتم
کاش من هم می رسیدم به یکی و داد می زدم........کریسمس مبارک !
کاش یک لانه ای داشتم به اندازه "چه هل"وجب دستم !
تا توی برف هایش ...غلت می زدم و صورتم را می بردم توش وداد می زدم......وای ی ی ی ی !
امان از این کاش و آش ها !
امان از این خاست و ماست ها !
امان .
هیچ وقت شده خیلی خسته باشی و خیلی تشنه !؟
هیچ شده از "آرزو" بخوای کمکت کنه تا نباشی؟
دلتنگ نبودن باشی
اسیر رفتن
عشق پریدن
و بخوای مثل دزدان دریایی ...........
سوار کشتی سیاه بشی و توی سینه دریا ...عشق کنی .........
وبپری بالا
و بیای پائین........؟
روی موج
موج بروی و آن قدر زیبا بچرخی دور خودت
که مرغ های دریا ...به میهمانیت بیاین و به
هوای عروسیت !
روی سینه ابرها ....
هی بچرخند و هی بچرخند و هی بچرخند؟
شده با خودت عشق کنی؟
دور از آن .......
نگاه این وآن؟
شده داد بزنی ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و بعد ...........
اشک از چشات بیفته روی خاک خفته!
روی قلبت؟
روی هر چه دوست داری ونداری؟
و بعد هی هق بزنی هی هق بزنی هی هق بزنی ؟
رفتم در خانه را با کلیدخودم باز کنم نشد...
در باز بود مثل همیشه....مثل همیشه انگار کسی قبل از من...درست چند دقیقه قبل از من...بوده آنجا....!
راستش دلم به خانه تکانی هم نرفت.غبارها را که دیدم روی میزهاو تابلو ها و مبل ها,انگار که ذره ذره شان غمی باشد بنشیند روی دلم...
کتری را هم که پر کردم بگذارم روی گاز,تا خواست بجوشد دلم بیشتر گرفت.انگار که صدای جوشیدن آب شبیه شیون های بلند بلند زنی باشدهمین ته جنگل...پای همین کوه...نزدیک خانه مان...!
چقدر دوست داشتم کسی بود اینجا,که داد می زد روی این دیوارهای پر ادعا...اصلا دوست داشتم کسی سر خود من هم داد بزند...که مگر آدم در خانه ی خودش هم دلش می گیرد...!؟
چقدر ناراحت شدم کتابهایمان که با آن وسواس و سلیقه در قفسه ها چیده بودیم...آنقدر خاک خورده بودند!!!
گویی هوای این خانه هم حتی,قهر است بامن...اینجا نفسم,آن نفس های قدیمی نیست...!!! سنگین است...
داشتم فکر می کردم کی میشود آفتاب دوباره از لا به لای همیت پنجره ها سرک بکشد به کلبه مان...و من آنقدر جلوی گرمایش بنشینم,که آب شود همه ی غرور بی جایم....!
داشتم ثانیه ها را می شمردم...
1...2...3...4...
هر چند ثانیه بر می گشتم و نگاه می کردم دیوارها را...که نگاه سنگینشان را از من برگردانده اند یا نه...!؟
ولی هر بار قهرآلودتر بودند...پر خشم!
رفتم سراغ صفحه ی شطرنجمان...چقدر جنگ و دعوا...
تنها چند ثانیه طول کشید که مرا برد به همان روزهای داغ و پر خاطره...!
چقدر دلم یک شطرنج آرام می خواست...
که این بار وقتی مهره هایت را از صفحه ی نداشته مان بیرونشان می کنم یا وزیرت را کیش می دهم...مثل همیشه دردش را سر دوستی مان خالی نکنیم...!!
که اگر وزیرت مقابل رخ من می ایستد ابروهایم را به هم گره نزنم و نگویم که چرا اینجایی...که منتظر پیام آتش بس باشم...
بدون اینکه فکر کنم که قشونت تسلیم شده اند....
برگ ها آرام آرام
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 6 دقيقه قبلدست در کمر هم ...می آیند
مرگی باشکوه وزیبا !
پاتیناژی دلربا از برگ هایی زرد و سرخ و سبز !