گریـــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه، شاید بی غــرور
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ، نه کودکم ، بلکه پر از احساســـم …
روی میز همه چیز هست
کمی میوه..لیوانی که پر از قهوه است و آب نبات هایی از یک دوست کلیمی قدیمی!
لیوان ؛ از آن لیوان هایی است که خیلی دنبالش گشتم...توی کوچه پس کوچه های اصفهان ؛ خیلی برایش ساز زدم تا تونستم پیداش کنم.یه لیوان بزرگ ..با نقش هایی از "میخ "مصر باستان و چهره ای از توتنخ آمون یا آن طور که خود مصری ها می گویند توتان خامون ؛...لیوان را با بی حسی کامل در دست گرفتم و آرام "رها" کردم! لیوان ؛ با همان سنگینی فرعونی خود...از من ؛دور شد..دور شد و باز دور شد و شکست!و همه جا قهوه ای شد!
هیچ صدایی ؛دیگر نیامد!
هیچ!
انگار که اصلا لیوانی نبود و قهوه ای ریخته نشده است!
آرام ؛پا روی خرده نقش های "توت" و "میخ "گذاشتم ....ردی از یک خط قرمز ؛جاری شد.
هیچی نبود جز خونی شکافته شده از گوشتی از پا!
حسی ...نبود
شکل بچه گانه ای!از یک کرختی کهنه؟
به خرده ریزهای پاشیده به اندازه کف یک دست...نگاهی طولانی با خیره ای بی پلک!کردم.هنوز ..هیچ صدایی نبود...انگار هیچی نبود!
انگار هیچ لیوانی ..رها نشد
هیچ قهوه ای ریخته نشد
"توت" و" میخی" نبود و ردی از یک جوی سرخ نبود!
و شکافی .
مرغکی در دل من ؛می خواند
که زبان من و دل می داند
روز و شب؛با دل غمدیدهء من
قصه ها از غم خود؛ می خواند
این ؛نه آن بلبل دیوانه وش است
که تمیز گل و مل؛نتواند
این ؛نه آن طوطی آموخته است
که سخن های کسان میراند
این ؛نه آن مرغک با روی و ریاست
که دم خویش؛همی جنباند
این؛نه آن پوپک شانه بسر است
که سرو شانه؛همی پیچاند
این؛نه آن چلچلهء زودپر است
که دل یار؛همی گریاند
این ؛ نه آن بوم؛که با خندهء شوم
اهرمن را بجهان؛خنداند
وین؛نه طاوس خودآرا که دمش
همه را سوی هوس؛می خواند
*********
دانی این مرغ کدامست؛که کس
نتواند که بدل ننشاند؟....
مرغ عشق است؛ که با نغمه خویش
دل هر صاحب دل؛بستاند
روزگاری ؛بدل و جان همه
پرتو شوق؛همی تاباند
این همای ازلی؛در دل من
سال و مه؛ بال همی افشاند
**********
ای دریغا؛که سرانجام؛چوما
روی در خاک؛همی پوشاند!
...!عشق بمیرد؛لیکن
گور او در دل ما ؛میماند
می گشاید هر دم از شهر و دیار تازه ای
بر رخ جان و دلم؛ از درد وغم؛ دروازه ای
می دمد هر شب ؛ زجان زارم؛ آزار نوی
می رسد هر روز بر تن؛رنج و درد تازه ای
میکنم ؛هر شب ؛ از درد و محنت ناله ای
می کشم هر روز تا شب؛ از کسل؛ خمیازه ای
....................................................
............................................
..........................
....................................
کسی به دل نگیرد خدایا
اما !
دیوانگیست ...دل بستن
دیوانگیست...با"آه" دوست شدن
دوست داشتن...حماقت است
احمق بودن ...همان دوستیست
ستایش کردن؛ حسادت است
حسادت...همان ستایش است
دیوانگیست ...روان بودن
افسونیست ..بر مچ, پای
قلوه سنگیست ...بهار
بر دل,...پاییز, زرد !
از برای,...یخ, دی
سوت,...بهمن
آب,...اسفند
وباز...قلوه سنگیست
توی,دست,روزگار!تابه سوی,
"که" پرتاب کند !
هیچ شده بخواهید برگردید؟
یک برگشت ناگهانی...انگار که اسبتو بخوای برگردونی!
من به این میگم ...آرزو...
مثلا بخوای
بال در بیاری ..و پرواز کنی..بری بالای ابرها و بشی یک عقاب و با غرور به زیر بال هات نگاه کنی؟
گاهی وقت ها من به یه همچین حس هایی میرسم!
دلم میخواهد برگردم به نود سال پیش...سال هایی که روزهایش برایم آشناتر از امروزم است!سال هایی که شب هایش ؛ ستاره های بیشتری از امشب هایم دارند و بوهایی که ؛ مرا می کشند به دشت هایی که زیبا ..زیبا و زیباترن!
دیوانگیست نه؟
فک میکنی حماقته و حرف هایی از جنس پوچ های خوش خیالیست نه؟
اما ...اینها نه حماقتن نه پوچن و نه خوش خیالیست !
حرف هایی از جنس آه هستند !از جنس پودرشده ها!قصه های پاشیده شده در هوا !حس هایی تازه مانده ؛حس نشده !!!زیبایی هایی از جنس حریر و سال هایی که هیچوقت بر نمیگردند...هیچوقت .روزهایی بود که دنبال عصا میگشتم...عصاهایی از جنس مردان قدر شوکت که بی عصا جایی نمیرفتند!
سال هایی بود که عاشق ساعت های جیبی بودم...که قابش را با اشاره انگشت...باز میکنی و دنبال عقزبه هایش میدوی !جلیقه ای بر تن با کفش هایی نو رپاش !!!
عصا وساعت را هنوز نشده داشته باشم!ولی جلیقه را پوشیده ام بارها و سال ها ...وکفش ها را بر پا کردم روزها وشب ها
گرد وخاکی پشت سرم ..همیشه به دنبالم هستن...ابرها و کلاغ ها پر می کشن در پی من!خورشید گاه میخندد..وگاه رو میگیرد ازمن ! رو که میگیرد...باران می آید...رعد میزند...و برق میگیرد!و شنبم ها قشنگ می شوند...غنچه ها ...لطیف تر ...و گنجشک ها ...ذوقشان میزند!
و من بالای تپه...تپه ای سبز با درختی در کنارش...چه تشنه ...به گذشته هایم می نگرم !به آن دور دورا....سال های پوسیده !که پشت مه ... خوابیده اند!
دلم میخواهد ...برگردم
افسار اسبم را بکشم....تا برگردم
اما حیف !.....................................................چه آرزویی!!!!!!!!!!!!
گریـــــه شاید زبان ضعـــف باشد
13 سال و 3 ماه و 1 روز و 9 ساعت و 19 دقيقه قبلشاید کودکــانه، شاید بی غــرور
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ، نه کودکم ، بلکه پر از احساســـم …