❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا " دعا " می کند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند همراه کسانی بودم که همراهم نبودند وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم و تو چه دانی که عشق چیست عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداحافظ اولین پیوند …اولین سوگند …آخرین لبخند ….خداحافظ لحظه های ما ناتموم موندن …وعده های ما …خداحافظ آغوش بی وقفه …دوستت دارم آخرین حرف …آخریــــــــــــــــــــــــــــن حرف …خداحافظ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کودکی پا برهنه روی برف ایستاده بودو به ویترین مغازه نگاه میکردزنی او را دید و برایش کفش و کیف و لباس خریدکودک گفت: شما خدا هستید؟زن گفت نه من بندۀ خدا هستم کودک گفت: میدانستم نسبتی با خدا دارید