❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود! بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو مث ماه قشنگی تو شب شعرای نابم من یه لبخند قدیمی رو لب عکس تو قابم تو مث سیب گلابی مث بیداری تو خوابی عمریه چشمامو بستم یه دفه بیا به خوابم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در نگاهت همه مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد و در سکوتت همه صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست تکيه بر ديوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشيند آنکه يار از من گرفت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگيهای ادمی را باد ترانه ای می خواند؛ روياهايش را اسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده. در این سکوت حقیقت ما نهفته است. حقیقت تو و من...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوند بساط محبتش را پهن كرد و گروهي بر آن نشستند . جوانمرد آمد و گفت : خدايا ! نه ، من كنار اين سفره نمي نشينم . كنار بساط محبت ، از دوستي تو مست خواهم شد . خدا خوان هيبتش را پهن كرد . گروهي بر سر آن نشستند . جوانمرد آمد و گفت : خدايا ! نه ، من كنار اين خوان نمي نشينم ، كنار خوان هيبتت از از سلطنت تو ديوانه خواهم شد . خدا بساط ديگري پهن كرد و جوانمرد كنار آن نشست . كنار بساطي كه نامش را نمي دانيم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي را به تمامي زندگي كن ،در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي همچون نيلوفري باش در آب، زندگي در آب وبدون تماس باآب