روزگاری
من به آوایی گوش می دادم که هنوز هم برایم می خواند!
هر وقت برف می آید؛من به یادش می افتم
چه صدایی !
یک صدای برفی!
"ببار ای برف
ببار ای برف
ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف
ببار ای برف
به من می گفت اگه آروم بباره..
...................
..........
دیشب برف اومد !
شب هاست که برف می آد
سال هاست که برف می آد
و روزگاریست که برف می آید !
به همین ساده گی و لطافت و سرما .
و ما می پریم به پستوی خانه ؛ و از توی هزارها خرت و پرت روزگار !
شال و کلاه هایمان را در می آوریم
دست کش های بافتنی !
جوراب های بافتنی !
و کفش های مانده از پشت این همه سال !
و می زنیم خودمان را به روزگار برفی مان!
به روزهای زیبایی که هی می آیند و می روند و ما برف هایش را گلوله میکنیم برای شادی هایمان و می کوبیم !تو شال و کلاه و پالتو و کفش هم.......
و پارو می کنیم پشت بام های بزرگ مان را که به اندازه دلمان جا ندارد برای این همه سفیدی !
خدایا..........
اینجا چه بر[!]ت !
اینجا چه زیباست!
کاش من هم پاپا نوئل داشتم
کاش من هم کاج داشتم
کاش من هم کریسمس داشتم
کاش من هم می رسیدم به یکی و داد می زدم........کریسمس مبارک !
کاش یک لانه ای داشتم به اندازه "چه هل"وجب دستم !
تا توی برف هایش ...غلت می زدم و صورتم را می بردم توش وداد می زدم......وای ی ی ی ی !
امان از این کاش و آش ها !
امان از این خاست و ماست ها !
امان .
تا حالاشده دلتنگ روزگار شده باشی !؟
می دانم که در کاسه عقل ما ؛ این حرف بی جاست !
ولی وقتی روزگار دلش برای تو تنگ نمی شود ...تو مجبوری !دلتنگ او شوی...واینجاست که به قول یک خانمی ؛"پارادوکس"...می آد !
وقتی بچه بودم و روزهای بارانی داشتم ...مثل همین که می بینی می دویدم توی خیابون و زنگ در بچه ها را می زدم و همه را می کشیدم زیر بارون !آن قدر با آهنگ بارون می رقصیدیم که بارون خسته می شد و ابرها با نگاهی پراز بهت ...ما را تنها می گذاشتند !
آهای بارون........دلم برات تنگ شده !
روزگاریست ...غریب
پرازآهنگ ریا
پراز احساس غرور
جای جایش ...همه درد
نقش نقشش... همه زور
همه گل ها ...گل یخ
همه دل ها ...شده سنگ
همه جا ...آتش کین
همه جا... حقه ورنگ
همه در فکر پلید
چهره ها ...رنگ حسد
کینه هاشان در دل
ماندنی تا به ابد
دست هاشان ...همه سرد
قلب ها کرده سکوت
خون رگ ها ...راکد
سینه هاشان متروک
عشق ...اینجا مرده
مهربانی مطرود
روزن نور امید
گشته اینجا ...مسدود
لحظه هاشان یک عمر
شعرشان ...بی آرزوها مرده
بر لب گلدان ها
غنچه ها پژمرده
همه جا جنگ وستیز
همه جا وحشت و ترس
نه امیدی باقی
نه پناهی از ترس
روزگاریست غریب
پراز آهنگ ریا
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟
همه آرزویم ؛اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر!اما
تو ودوستی خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ..به باران
برسان سلام مارا
چه کسی می گوید پائیز زیبا نیست ؟!
فقط کسی که تابستانش را از دست داده ویا کسی که چشم به راه سردی دوخته است ؛که زمستانش برسد !
دورترها که بودم
یعنی آن سال های دوره دوره دوره دوررر....پائیز که می رسید ؛می رفتم بیرون !
می زدم بیرون وتا میتوانستم می رفتم
آن قدر که دیگر بیرون را هم پشت سر میگذاشتم !
می نشستم بالای تپه در حال قرمز شدنه کنار جنگل زیبا ...و به آن همه عشوه ...نگاه می کردم !
تارهای دل نواز
موهای سرخ وزرد
برکه های رویایی
جنگل های خوش تراش
خرس های شاد
روباه تند وتیز
با
قوقولی های زیبا و پر غرور !
از حنجرهء آن خروس سربلند
که روی
نرده های چوبی دور مزرعه...می خواند
با دهقانانی خواب آلوده
که پی بقچه نان و پنیر
دست روی دست می کشیدند !
و گوسفندانی با بع بعی هایی قشنگ و شیطون
تابلوی پائیزی من بودن !
هنوز نیز این نقاشی را روی دیوار دلم
میخ زده ام !
* * *
پائیز یک شعر است !
خزانی افتاده بر روح !
روزهایش کوتاه
شب هایش بلند
مشق هایش زیبا
مداد هایش حیران
شانه هایی ایستاده بر آویختن قارمانی زیبا !
که آرام آرام
لای هر شاخه ای خم شده بر نیمه راه !
"نوایش" را با "نور" می خوانم.
باید
جای خوبی نشسته باشی
و.......چشمانت را بسته باشی
تا خوب ببینی !
***********************************************
پائیز زیباست
می گویی نه!
سر را بجنبان
..................
دیدی ؟!
دیدی زیباست؟
خنکایش ...می دود زیر چانه ات
می رود چون مار ..لای موهایت
می خزد چون جان ...بر تارو پودت
وای ی ی....که چه زیباست پائیز
چه فریباست پائیز
راستی !
هیچ دیده ای
به دختری گفته باشند......پائیز؟!
آهای پائیز.......سلام !
بر خلاف خیلی ها که معتقدند !
من "غم انگیز " نیستم.
اما "زبان" غم را بهتر می فهمم
و نوای شادی را بیشتر حس میکنم
اما چه کنم...که نوای "غم" همه جا را در برگرفته است !