می گشاید هر دم از شهر و دیار تازه ای
بر رخ جان و دلم؛ از درد وغم؛ دروازه ای
می دمد هر شب ؛ زجان زارم؛ آزار نوی
می رسد هر روز بر تن؛رنج و درد تازه ای
میکنم ؛هر شب ؛ از درد و محنت ناله ای
می کشم هر روز تا شب؛ از کسل؛ خمیازه ای
....................................................
............................................
..........................
....................................
دنياي عجيبي است !
زمان را به سرعت از دست مي دهيم و هنوز هم ؛دل در گذشته ها داريم و نمي توانيم از آن دست بكشيم!
در ميان امروز و ديروز هايمان ..ديروز هايمان را مي جوئيم و اين ؛ هي راه رفتن و رفتن ..به جايي نمي رسدو
اينجاست كه ؛كمرمان ..."تا"..مي شود!
خم مي شويم ودر حالي كه تكيه بر ديوار آجري زمان داده ايم ؛آرام آرام ..روي پاهايمان مي افتيم!
كوتاه ..كوتاه و كوتاه مي شويم و ...پشتمان ؛رد پايي از آجرهاي زمان ؛ بر جاي مي گذاريم.
انگار كسي ؛ پشتمان...با گچ ؛خطي كشيده است!
آن چه اكنون در دست داريم براي همين لحظه كوتاه تر از كوتاهي است كه داشتيم!اكنون ديگر نداريم...چون
همان موقع از دستمان ؛ليز خورد و افتاد.
مثل همين لحظه كه چند لحظه بعد ؛مي افتد!
از لاي قفسه هاي كتاب ؛ بر مي دارم و آرام ؛ رو ي فرش مي گذارم .
هميشه با احترام نگاهش كرده ام .
هميشه با احترام ..گوشش ؛داده ام.
هيچوقت بي احترامي نكرده ام و مثل يك قطعه الماس ؛ ستايشش كرده ام .
قابش را باز مي كنم و و كنار ديوار مي گذارم...جوري كه قاب سوراخ سوراخش ؛روبرويم باشد.
كيف بزرگ و بنفشش را مي گذارم كنارم و از لاي رديف نايلون هاي مربع شكلش...صفحه اي بيرون
مي كشم و ...دسته شاخدارش را ؛ كه به كر گدن مي ماند! به آرامي روي صفحه قرار مي دهم...صداي خش خشي مي ايد و لحظه اي بعد ... نواي دلنشينش...مرا به گذشته ها مي برد ..وه !كه چه شيرين است
شنيدن نوا هاي زيباي قديمي و صداهاي پرشور و واژه هاي پر معناو مملو از حس و نور!