با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کردید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شدن و چند ساعتی مربی داشتن
تازه از استایل والیبال اومدن تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند)
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون
و اصلا مهارتتم مهم نیست !
طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا حرف اصلیم رو بگم
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی
یا آدمی که خودشو به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی، آدمی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش) مسکن ورستوران و لباس برند و(!...
دیگه انتظار نداشته باش که
از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه های نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار
زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک..
من که نمیدونم مشکلت چیه و هم نمیخوام بیخودی قضاوتو نصیحتت کنم
فقط امیدوارم همه چیز به همون روزهای که در گذشته داشتین برگرده
تو هم سعی کن کمتر نیمه خالی لیوان را ببینی
همینطور نمیخواد دیگه به گذشته فکر کنی چون وقتی به گذشته فکر میکنی و اونو با امروزت مقایسه میکنی کاستیهایی را میمینی که تو زندگیت تاثیر منفی میزاره
موفق باشی
این شب ها...مهتاب ندارم...دلم هوای شرجی میخواهد...کناره رود...نیزار های بلند...یک قایق کوچک...دوتا پارو........دلم رفتن میخواهد...رفتن تا جایی که هوا پر قاصدک های مهربان باشد که هر کدام در گوشم نغمه ای تازه سر بدهند و نور روی تک تک شبنم ها منعکس شود...........دلم آسمان میخواهد...یک آسمان آبی گرفته...که به خاطر من تمام روز را ببارد...نوک انگشتانم سرد است و تنها...دلم یک طرح گرم قناری میخواهد تا انگشتانم را روی خطهایش بکشم..........دلم آبی میخواهد فیروزه . ...
شاخهی عشق را شکستم آن را در خاک دفن کردم و دیدم که باغم گلکرده است.... کسی نمی تواند عشق را بکشد اگر در خاک دفنش کنی دوباره میروید..... اگر پرتابش کنی به آسمان بالهایی از برگ در میآورد و در آب میافتد....... با جویها میدرخشد و غوطهور در آب برق میزند......... خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانهی عشق بود .......درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد ......با آواز از دیواری تا دیواری دلم بر نوک انگشتانم میرقصید .......عشقم را در سرم دفن کردم ........و مردم پرسیدند چرا سرم گل داده است ?...چرا چشم هایم مثل ستارهها میدرخشند ......و چرا لبهایم از صبح روشنترند ......می خواستم این عشق را تکهتکه کنم ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید و دستهایم در عشق به دام افتادند .......حالا مردم میپرسند که من زندانی کیستم............!
عازم یک سفــــــــــــــرم سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــودم مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــــــــت…