سحـــر خاتـــون
یادم بماند آن ها که دوستشان دارم می توانند ... دوستم نداشته باشند
سحـــر خاتـــون
خلاصه بهارى ديگر
بى حضور تو
از راه مىرسد، ...
......
و آنچه كه زيبا نيست زندگى نيست
روزگار است!!!
سحـــر خاتـــون
دیشب دوباره خواب دیدم ... همان خواب تکراری باران میامد ... تو آمدی چتر نداشتی ... لباس گرم نداشتی ... حرفی برای گفتن نداشتی ... ...قصد ماندن نداشتی پای رفتن داشتی ... رفتی باران هنوز میامد
سحـــر خاتـــون
اگر امشب هم از حوالی دلم گذشتی
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...
سحـــر خاتـــون
برا کشتن غرورم به تو مدیونم ..... تو که حرمت رو شکستی ..... گرچه سرشار نیازم .... ولی به تو مدیونم
سحـــر خاتـــون
تا دست به قلم میبرم تو تمام واژه ها میشوی . . . .........با یک واژه من چگونه خط خطی کنم تو را؟؟؟
سحـــر خاتـــون
كسی نيست بيا زندگی را بدزديم ، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم. بيا زودتر چيزها را ببينيم بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشی ام بيا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را
سحـــر خاتـــون
روزهاست از سقف لحظه هايم يادت چکه مي کند ...
اگر باران بند بيايد ازاين خانه مي روم...
سحـــر خاتـــون
مـن رفـتم و تـو فـقـط گـفـتی بـرو بـه .... راسـتی ... "بـه سـلامـت" بـود یـا "بـه جـهـنــم"
سحـــر خاتـــون
گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ . خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...اشکال از دید توست
سحـــر خاتـــون
هر چه خیس شود سنگین می شود ... دروغ گفته اند که گریه سبک می کند !
سحـــر خاتـــون
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را ... نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ...
سحـــر خاتـــون
از وقتی عاشق ات شدم همه جا را بوی سیب گرفت طعم انگور رنگ انار همین ها بندم کرد دلبندم ...وگرنه پای رفتن هست تا دلت بخواهد