سحـــر خاتـــون
یواش یواش برو دیدگاه... همش درد دله.... کپیه ولی حرف منه یه جورایی
سحـــر خاتـــون
باورت میشود؟منی که مهربان ترین بودم و همیشه بهار معنای لبخند هایم بود. حالا از لذت نفرین سخن میگویم....چه کمالی از خود برایم به جا گذاشته ای..هم نشین...
سحـــر خاتـــون
به شوق نبودت قلم میزنم....
سحـــر خاتـــون
تنهاییم را قلم میزنم تا روشنایی روز...
سحـــر خاتـــون
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد....
سحـــر خاتـــون
جمع مان جمع بود. من بودم و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و ...... آن قدر زیاد بودیم می ترسم نام "تنهایی" از قلم بیوفتد!
سحـــر خاتـــون
آه ميدانم که دوستت ندارم ...اماافسوس ديگران دل ساده ام را کمترباور دارند و چه بسا به هنگام گذر ميبينم که بر من ميخندند... زيرا آشکارا مينگرند نگاهم به دنبال توست...
سحـــر خاتـــون
تو رادوست ندارم! امانميدانم چرا.... آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند! وبارهادر تنهايي از خود پرسيده ام چرا آنهايي که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند... حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم... زيراصداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند!
سحـــر خاتـــون
تو رادوست ندارم... نه دوستت ندارم! اما هنگامي که نيستي غمگينم!
سحـــر خاتـــون
حسرت دیروز که رفت...نگران فردایی که خواهد آمد! آرزوهایی که حال تنها میتوان آنهارا در میان دفتر خاطرات نگه داشت. روزهایی که رفت و فرداهایی که با دلتنگی همراه است. تنها و تنها و باز هم تنها ... قلبی که هر چه کرد قدر عشقش را ندانستند ... روحی که پر شد از ترک ها و زخم های زمانه ... رویایی که شده کابوس هر شبم ... باشد اگر این سهم من است از زندگی باکی نیست... همه را میخرم به جان به بهایی که تو خوب میدانی... لبخند بزن باز هم ...دوست دارم نیشخندهایی را که به احساسم میزنی ...
سحـــر خاتـــون
خسته شده ام حسابی! از همه چیز خسته شده ام... دلم می خواهد هر چه زودتر بکَنَم و بروم... اینجا نه کسی منتظر من است، نه برای کسی فرقی می کنم! اینجا برای من دیگر بوی هیچ یادی نمی دهد... تنها شده ام انگار حسابی... اینجا تنهایی از هر جای دیگری دلتنگ کننده تر است... روزشماری می کنم برای رهایی... بال هایم را بسته اند؛ در قفس بسته است... کی در قفس باز می شود دوباره خدا می داند...
سحـــر خاتـــون
دیگر نه پایی دارم که پا به پای بودنت بدوم، نه نگاهی که در انتظارت بمانم. واژه ها را هم پیدا نمی کنم. این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است! کمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟! می گویند اگر نباشی بغضم سبک می شود. آنوقت تنها من می مانم و من. آنوقت دیگر نه فریاد می کنم نه سکوت. آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات. می گویند اگر نباشی به هیچ کجای من و این دنیا بر نمی خورد. آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر که می دانم در انتظار نگاهم هستند. آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی که بیقرار ِبودنم می شوند. آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه که می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند. می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می کند! می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار کی از راه می رسد! می گویند اگر نباشی... نگاه از من پنهان نکن! آنها می گویند. اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم، هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه. هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت. هنوز هم دستهایت را می خواهم. و هنوز هم... د.و.س.ت.ت..د.ا.ر.م
سحـــر خاتـــون
دل است دیگر ! می گیرد، هر چقدر هم که برایت تنگ نشده باشد ... هر چقدر هم که دیگر شده باشی "فلانی" ؛ ... ناگاه در یک دم و بازدم از یک لحظه ی بی احساسِ کاملا روزانه سینه ات تنگ می شود، خاطراتت قلمبه می شوند و در گلویت چیزی بی حرکت، ساکن و سنگین گیر میکند ... مانند ناخنی بر روی تخته ی سیاه؛ ... دل است دیگر می گیرد لعنتی!

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 50 دقيقه قبل توسط موبایلخیییییلی نازه
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 49 دقيقه قبلآله نن نی نی خیلی دوس میدالم
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 49 دقيقه قبل توسط موبایلدوش دالی؟؟؟
آخ منم منم
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبلبعله ....بسیار
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 47 دقيقه قبل توسط موبایل