سحـــر خاتـــون
عاشقت از تو دلــــگــــــیــــــــر نمیشه....
سحـــر خاتـــون
میخوام مدادمو بردارم...با یه تیکه کاغذ و محو کن و پاک کن...عینکمو بزنم و مشغول شم...چهرتو طراحی کنم...آروم آروم داره شبیهت میشه!سایه های روی صورتتو با آرومی و ظرافت تموم درمیارم...برق چشماتو با کاتر درمیارم...همه کارمو میبینن...ازش تعریف میکنن...میگن سحر کارت عالیه...ولی آخرش...کاغذمو برمیدارم...با اشک و بغض پارش میکنم...
سحـــر خاتـــون
نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده هوایه قهر و آشتی و نگاتو کرده دلم می خواد باز شب باشه باز من بشم باز تو باشی باز حرفایه نا تمومه ما دوتا باز انکار و بازم تمنا نمیدونی که اینجا واسه من بی تو جهنمه هنوز آخرین نگاهه خیست تو ذهنمه دلم می خواد دستای گرمت رو بگیرم تو آغوشت گم بشم تا آروم بمیرم از بوی تنت من مست بشم و تو تویه چشمام خیره بشی باز دلهره باشه و باز بی تابی نمی دونی قلبه شکستم اینجا اسیره نگفتی با خودت بری دلم میمیره نمی دونم آسمون اونجا امروز چه رنگیه آسمونه دله من که از روز سفر ابریه شب که میشه اشک تو چشمام میشینه اگه سو داره چشمام واسه اینه لبخند زیبات رو یک بار دیگه ببینه
سحـــر خاتـــون
با پای خودت اومدی...کسی دعوت نامه برات نفرستاده بود...کسی آویزونت نشده بود...خودت اومدی...یادته؟الان چی شد پس؟باد بردت؟یا با پای خودت رفتی؟...
سحـــر خاتـــون
همه چیز را یادگرفتم...یادگرفتم که چگونه بی صدا بگریم...یادگرفتم که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم...تو نگرانم نشو...همه چیز را یادگرفتم...یادگرفتم چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی...یادگرفتم نفس بکشم...بدون تو و به یاد تو...یادگرفتم که چگونه نبودنت را با رویای بودن...و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پرکنم...تو نگرانم نشو...همه چیز را یادگرفتم...یادگرفتم که بی تو بخندم...یادگرفتم که بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...یادگرفتم که دیگر عاشق نشوم...به غیر تو...یادگرفتم که دیگر دل به کسی نبندم...و مهم تر ازهمه یادگرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم...اما هنوز یک چیز هست که یادنگرفتم...که چگونه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم...و نمیخواهم که هیچ وقت یادبگیرم...تو نگران نشو...فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...
سحـــر خاتـــون
چه دردیست در میان جمع بودن...ولی در گوشه ای تنها نشستن...برای دیگران چون کوه بودن...ولی در چشم خود آرام شکستن...
سحـــر خاتـــون
هیچ وقت این همه احساس تنهایی نکرده بودم...