کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
اونوختا كه ما بچه بوديم خعلي ميخواستيم سنگين خلاف كنيم ميرفتيم رساله رو ورميداشتيم احكام غسلدارش رو ميخونديم! الآن تو مهدكودك فيلمهاي اونجوري رد و بدل ميكنن با كيفيت بلوري!!
کوه یخ
یارو با این خل بازیاش معروف و پولدار شده ینی خدا وکیلی اگه من با این لباسا تا سر کوچه برم از دست بچه محلا سالم بمونم گشت ارشاد ترورم میکنه به غرععععان
کوه یخ
چند سال پیش که تازه خیابون طالقانی رو کنده بودن برای گاز کشی از خونه تا اداره مسافر سوار می کردم. یه روز یه شیخی با کلاه سبز و عبا سوار شد ، نزدیکای خیابون حافظ که رسیدیم دستشو آورد جلو و یک پنجاه تومانی نو داد بهم و گفت پسرم ، پیاده میشم... منم تا نگه داشتم ، بقیه پولو جور کردم بدم بهش، دستمو دراز کردم عقب دیدیم نمیگیره !! برگشتم دیدم در ماشین بازه اما خبری ازش نیست ! چند متر عقب و جلوی ماشین را نگاه کردم اما انگارغیب شده بود! خلاصه شب که رفتم خونه برای زنم تعریف کردم ، یهو زنم صلوات فرستاد و گفت اون مرد امام زمان بوده،چه سعادتی داشتی امروز. منم پنجاه تومنی را در آوردم به خانومم گفتم که قرآن بیار تا اینو بزارم لای قرآن برکت زندگیمون زیاد بشه . آقا این ماجرا گذشت ، بعد از یک هفته دوباره شیخ را همونجا که دفعه پیش سوارش کرده بودم دیدم ، بازم سوارش کردم . تا شیخ سوار شد و خواستم عرض ادب کنم شروع کرد به مشت زدن به سر و صورتم و فحش ناموسی دادن به من که فلان فلان شده ... چرا کنار چاله نگه داشتی ،من افتادم تو چاله ، چهار روز بیمارستان بستری شدم و ... آقا با چشم ورم کرده و کبود ، شب رفتم خونه
کوه یخ
خدمتی که مرغ با تخمش به جامعه ی مجردین کرد، الکساندر فلمینگ با پنی سیلینش نکرد
کوه یخ
همسایه طبقه پایینیمون نذری میداد. کلی صف کشیده بودن دمه خونمون میخواستم برم بالا رفتم سمت در. یارو از ته صدا زد: کجا میری ته صف اینورهها! میگم خونهمون اینجاست! میگه واسه ما فیلم بازی نکن! کم مونده بود دسته جمعی بریزن سرم. مجبور شدم واسه اینکه کتک نخورم برم تو صف وایسم که برم خونه
کوه یخ
یه قشری هستن بعد از امتحان دور هم جمع میشن جوابهارو چک میکنن باهم بحث میکنن به کتاب رجوع میکنن و اینا. این قشر خطرناکتر از طالبانن....!!!
کوه یخ
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود: شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
کوه یخ
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند شما چطور 60 سال با هم زندگی گردید . گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش ...