Shahdad
صـدای ســازم در نیــمه های شب ... , ســـمفونـــی ِ مرگ ِ خــودم را تــداعــی می کــــند ...! چه کـــلاســیک ... , مــن ... , شـــراب ... , تیـــک تــاک ســاعت ... , مــن مــی مـیرم ... ! بــی تــو .. امــا با یــاد تو ..
Shahdad
برای ساعتم آنقدر لالایی میخوانم تا تو را برای رفتن بیدار نکند...!!
Shahdad
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.
Shahdad
حرفهایم را تعبیر میکنی سکوتم را تفسیر دیروزم را فراموش فردایم را پیشگویی به نبودنم مشکوکی در بودنم مردد. از هیچ گلایه میسازی واز همه چیز بهانه..... من کجای این نمایشم؟!!!!!!!!!!!
Shahdad
لاک غلط گير را برمي دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک مي کنم … “تـــو” غلط اضافيِ زندگيم بودي
Shahdad
رنگ چشمانت من را از راه به در کرد حالت موهایت مرا هر شب مأمور بافتنشان کرد پستے و بلندے های شهر تنت مرا سردرگم کرد تلاشم را کردم که لب هایم را به مقصد برسانم ولی سردرگم بوی تنت گشتم سرم به میان دو قله هاے سینه ات است ولے من نوای (صداے) دو دل را می شنوم آرے تو دل مرا با خود بردے دلبرم..
Shahdad
زندگي چون قفسي است قفسي تنگ پر از تنهايي و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز..
Shahdad
گفتم:خدایا از همه دلگیرم ، گفت:حتی از من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند! گفت:پیش از من؟ گفتم:خدایا چقدر دوری! گفت:تو یا من؟ گفتم:خدایا تنهاترینم! گفت:پس من؟؟ گفتم:خدایا کمک خواستم! گفت:از غیر من؟ گفتم:خدایا دوستت دارم! گفت:بیش از من؟ گفتم:خدایا انقدر نگو من!! گفت:من توام،تو من.......... کمکم کن..............................................
Shahdad
گرچه از فاصله ي ماه ز من دورتري ولي انگاه همين جا و همين دور و بري ماه مي تابد و انگار تويي مي خندي باد مي آيد و انگار تويي مي گذري
Shahdad
باید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد ! نباید مست را در حال ِ مستــــــی . .. دست ِ قاضـــــــــی داد ! نباید بی تفاوت !... چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد! کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد
Shahdad
خدا میشود بلیطم را پس بگیری . . . ؟ مقصد را اشتباه آمدم . . اینجا را نمی خواهم
Shahdad
گهگاهی سفری کن به حوالی دلت شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد
Shahdad
دوریت زمستانی دیگر است کمتر از من دور شو باز سرما خورده ام
Shahdad
چیـزی نمیـخـوآهَم جـز . . . یـکــ اتــآقِ تـآریک یـکـ مـوسیقـے بے کَلآم یـکـ فنجـآن قهـوه بـهـ تَلخـی ِ زهـر ! وَ خـوآبـے بـه آرآمـے یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے