Shahdad
مـيگـويــنـد : بــه زن نبــايــد بــال و پــر داد ؛ مــيپـرد ! امــا .... زنــان فـقـط پـــرواز هــاي عاشـقـانــه را دوســت دارنــد ، بــي دلــيل نمـيپـرنــد ... !!
Shahdad
می گـــَـــن دُعـــــآ ســَــرنــِــوِشــــت آدَمــــآ رو تـــَـــغـــییـــــر میـــدِه. * پــَـــروردِگـــآر خــُـــدآےِ* مـَـــن ! ســـَرنــِــوشـــــت ِ مـَـــن رو بــآ چـــی نــِــوِشـــــــتـی *کـــــــه* بـــآ ایــــن هــَــمــــِه* دُعــــآ هـــَـــم*عــــَـــوض نــِــمــی شــــِه ....
Shahdad
בیـالوگـِ پَرویز پَرستویــے בر مارمولـَڪ : ایـטּ قـَבر گـیر نَـבه بـﮧ ایـטּ جــَوونـا ... آخـﮧ بهشتــ ڪـﮧ زورڪـے نمیشـﮧ عَزیزِ براבر ... انقـבر فشار میارے ڪـﮧ از اونور جهنّمـ میزنـﮧ بیروטּ !!
Shahdad
آدمیست دیگر... یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.....!
Shahdad
برای تو… نمیدانم چطور میگذرد…! اما برای من… انگار… خنجر بر گلویم گذاشته اند… اما نمیبرند…
Shahdad
از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟! پاسخم داد : ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم !!! گفت : تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !!
Shahdad
جانم را به دندان گرفتم.... و اعتماد را به خاک سپردم ..! خوب میدانم ... راه و رسم درندگی چون دیروز نیست..!! گرگهای این جنگل.... روی دو پا راه می روند....!!
Shahdad
حال و روزمان خوب است! هرروز گاومان میزاید.... ولی مرغمان تخم نمی گذارد!!!
Shahdad
دلت را خوش نكــــــن به اين "دوستت دارم"ها !! تمـــــامشان تاريخ مصــــــرف دارند...
Shahdad
گاه بر دل گاه در گِل گاه در بر گاه بر در گاه در عرش گاه بر فرش گاه در فراز گاه در فرود گاه در یاد گاه در باد گاه با ما گاه بی ما,گاه بی ما و گاه بی ما...
Shahdad
میگویند: اسب نجیب است.... سگ وفا دارست.... روباه حقه باز است....شیر شجاعست... خوک [!] رانست.... خرگوش ترسوست...الاغ نفهم است.... گرگ خونخوارست.... راستی فلانى .... تو که همه اینها را یک جا داری.... چه جور جانوری هستی…!!
Shahdad
پــــاییز . . . فصـــل رسیدن انــــارهای سرخ استــ؛ و انــــار .. چــــه دل ـ خــــونی دارد .. از رسیـــدن ....!
Shahdad
حــُــــرمت نان از قلب بيشـــــتر است آنرا مي بوســــــند، اين را ميشـــــکنند . .
Shahdad
بیشتـــر صدایــتـــــــ می کنــــم انگـــار... تنـــد تـــر می شـــود قدمــ هایتــــ .. . کمتـــر نگـــآه می کنــــــمــــ انوقتــــ ... بـــه خـــود می قبـــولانی کــه ... دل کندمــــ .. دل کندمـــ ... دل کندمـــ ... ار تــو و چشمــ هایتــــ ...*