Shahdad
از کدامین سرزمین پا به قلب تنهای من نهادی که با آمدنت بهار را به کلبه قلبم باز گرداندی؟!!! گویی تو خود بهاری و شاید تابستانی ... که با گرمای وجودت یخهای قلبم را آب نمودی... چشم هایت زیباترین ترانه را برایم می خوانند... ای بهار عشق...تا ابد در قلبم جاودانه بمان...
Shahdad
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي از تنهايي ؟ گفتي : همزباني از محبت ؟ : عشق از دوستي ؟ : صداقت از بهار ؟ : طراوت از سفر ؟ : انتظار از جدايي ؟؟؟ : .... باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من میمیرم
Shahdad
بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت میـ شَـوَم... دلـتـنـگِ بـودنَـتْ........ حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت... خـیـلیــ وقْـت بـود کـه دلـَم میـ خـواست بـگویـم دوسـتـَتْ دارَم........ تــــو که غَـریـبـه نیــستـیــ دیــگر نـمیـ توانم خودم را به آن راهی که نمیـ دانـم کـجـاسـت بــــزنـــم... دلــم هـمـان راهیــ را میـ خـواهـد که تــــــــو در امــتـدادش ایـستــاده بـــاشی. هــمـانْ تـمـامِ راه هـایی کـه میـ گـویـنـد به عــِـــــشـــــــقْ خــتـــم میـ شــود
Shahdad
هیـــــچ گاه" به خاطـــــر "هیـــــچ کـــــس" دســـــت از "ارزشــــهایت" نکـــــش... چــــون .... زمانــــی که اون فـــــــرد از تــــو دســـــت بکشــــد، تــــو مــــی مانـــی و یـــک ..... "مـــن " بــــــی ارزش
Shahdad
در كشور ما شاهي بود... براي سرگرمي خود بازي ساخت...!!! كه دو نفر بر روي ترازو بروند... و هر كس وزنش كمتر بود كشته شود... از بخت بدم من و يارم رو به روي هم افتاديم... من براي اينكه يارم زنده بماند ده روز غذا نخوردم... روز مسابقه من خودم را سبك گرفتم... غافل از اينكه يارم به پاي خود وزنه وصل كرده بود...!!!
Shahdad
ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد؛ گفتم: غذا داریم و این زیادی است؛ به او نگفتم که، اگر فقط ده دقیقه سر کوچه بایستد؛ حتماً یک نفر را می بیند که سطل آشغال بزرگ را می کاود، برای یافتن لقمه ای نان؛ دور و برم پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی؛ یک محل را نذری می دهید؛ بی آنکه حواستان باشد، نیازمندان زورشان به صف ایستادن نمی رسد؛ اگر هم برسد از لباس هایشان خجالت می کشند ..
Shahdad
آه باران باران شیشه پنجره را شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست..... آسمان سربی رنگ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور..... وای باران,باران پر مرغان نگاهم را شست!!...
Shahdad
رفتــه اي و مــن هــر روز، بــه مــوريــانــه هــايــي فکــر مــي کنــم کــه آهستــه و آرام گــوشه هــاي خيــال ام را مــي جــونــد! به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم.... از حـــــــال مــیــروم
Shahdad
هیچ ، تنها و غریبی طاقت غربت چشماتو نداره هر چی دریا رو زمینه قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره وقتی دلـــــــــــــگیری و تنـــــــها غــــــــــربت تمام دنیــــــا از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات توی این غروب دلگیر جدایی توی غربتی که همرنگ چشاته همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات نمی تونم ، نمی تونم .....!
Shahdad
عشق چيست؟ مادر گفت عشق يعني فرزند. پدر گفت عشق يعني همسر. دخترک گفت عشق يعني عروسک. معلم گفت عشق يعني بچه ها. خسرو گفت عشق يعني شيرين. شيرين گفت عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اما سکوت کرد! ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد
Shahdad
شـــدهای انــقـــلاب زنـــدگــــی مـــن! حالا همـــه چیـــز... در زنــدگیــم تــاریــخ دار شــده است! قبـــل از "تـــو" و بــعـــد از "تـــو" ...
Shahdad
از لحظه ای که چشم باز میکنم کار شروع میشود نظارت و برسی کیفیت تک تک اعضای بدن قلب … چشم … گوش … مبادا ذره ای از عاشق تو بودن منحرف شده باشند . . . ! . . . همه دردم این بود عشقش بودم وقتایی که عشقش نبود . . . !
Shahdad
یک دانه بذر میلیون ها دانه را با خود دارد. آیا وفور وغنای هستی را می بینی؟ خداوند در وجود ما هم “روحش” را به امانت گذاشته است این همان “دانه الهی” است که باید آنرا با عشق و ایمان آبیاری کرد تا شکوفا گردد