Shahdad
میدونی تو دنیا هیچ چیز غیــــر قابل توضیح تــر از این اتفاق نیست که اونیکه مــــــــــن بزرگش کردم ؛ کوچیکم کرد ...
Shahdad
مثل فرشته ها شده اي احتياط کن زيبا و با صفا شده اي احتياط کن درهاي بي قراري پروانه بسته نيست اي غنچه اي که واشده اي احتياط کن ديدم کسي که رد تو در باد مي گرفت در باد اگر رها شده اي احتياط کن از حالت نگاه تو احساس مي شود با عشق آشنا شده اي احتياط کن مي ترسم از چشم بد اين حسود ها تفسير رنگ ها شده اي احتياط کن وقتي طلوع مي کني از پشت پنجره قابي پر از بلا شده اي احتياط کن چنديست من عاشق اين زندگي شدم حالا که جان ما شده اي احتياط کن
Shahdad
تازگیــا هــر کـــی میگــه دوسِـــت دارم خنـــدم میگیــــره ! بــی اراده میگــــم : تــو دیگــه چــی میخــــوای از جونـــم ؟؟
Shahdad
ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بنداز ي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلو ي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه......
Shahdad
بعضی آدمها یهو میان... یهو زندگیت و قشنگ میکنن.. یهو میشن همه ی دلخوشیت... یهو میشن دلیل خنده هات... یهو میشن دلیل نفس کشیدنت... بعد همین جوری یهو میرن... یهو گند میزنن به آرزوهات... یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه ی اشکات... یهو میشن سبب بالا نیومدن نفست...
Shahdad
معشوقـــــــــــــه ای پیـــــــــــدا کـــــــــــرده ام به نـــــــــــام روزگــــــــــــار
Shahdad
انــــدڪـــ ـے مســـ ــــتانـہ تر ، زیــ ــر ایـــن بـــ ـاران بـــ ــمان ...
Shahdad
سکوت می کنم به احترام تمام حرفهای نگفته ام! چشمانم را می بندم برروی تمام زیبایی های دیروز که امروز دیگر زیبا نیست! دست به دعا می شوم به این امید که شاید خدا همان خدای دیروز باشد...
Shahdad
یه دوست دخترم نداریم بریم خواستگاریش باباش با تیپا بندازدمون بیرون حتی
Shahdad
در دسترس بودنت دیگر برایم ارزش ندارد... اکنون نه مشترک هستی ؛ نه مورد نظر… !!! تویى که میگى : دیگه مثل من پیدا نمیکنى! واقعا فکر میکنى بعد از تو ، دنبال یکى مثل تو میگردم !
Shahdad
یادت هست مادر؟ اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران میگفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره بشی... خانوم طلا بشی و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام....♥
Shahdad
به این لطیفه چند بار میخندید؟ پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
Shahdad
دلـــــم براے تــو کــه نه, ولـ ــے َبرای روزهــا ی باهمـــ بودنمـان تَنـگـــ شده براے تــو که نه ، ولے برای "مواظِـ ـب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده براے تـــو که نه ، ولے برای نگاهـ ـے که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده