Shahdad
قصه انسانــ قصه یک دل استـ و نردبانــ قصه بالا رفتنـ قصه هزار راـه و یکـ نشانی قصه پله پله تا خدا قصه جستحو....قصه از هر کجا تا او! قصه انسانـ قصه پیله استـ و پروانه! قصه تنیدنـ و شکافتنـ...|! منـ اما هنوز اول قصه امـ ایستادـه روی اولینـ پله نشانی گمـ کردـه با دوبال نا تمامـ و یکـ آسمانـ خدایا دستمـ را میگیری؟
Shahdad
فـک كن .. ایــن هـمـــــــه حـرف رو کیبـورد باشـه و تـــو نتـونی اون چیــزی رو که می خـوای ... اونی که حرف دلتــه رو تایپش کنـــــــــــی ! سلامتــی حــــــــرفای دلـم كه هیشكـــی ازش خبـر نــــــــــــــداره...
Shahdad
دنـیـ ـا ! نخـواستـ ـیم یـار بـ ـی وفـا ، تـنهـ ـایی بهـتـ ـر درد تـنهـ ـایی نخـواستـ ـیم شفـ ـا ، تـنهـ ـایی بهتـ ـر یــ ـک عمـ ـر در پی یـار بـاوفـا ، بـاوفـا بـودیـ ـم امـ ـا ندیدیـم به غیـ ـر از جفـا ، تـنهـ ـایی بهتـ ـر
Shahdad
هرگز به دست اش ساعت نمی بست روزی از او پرسیدم پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟ گفت: ساعت را از خورشید می پرسم پرسیدم روزهای بارانی چطور؟ گفت: روزهای بارانی همهی ساعت ها ساعت عشق است! - راست می گفت یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود
Shahdad
بعضـی وقـت هـآ چيـزی مينـو يســی فقـط بـرآی يک نفـر... امّـا دلـت ميگيـرد وقتـی يـآدت می افتـد کـه هرکســی ممکـن است آن را بخـواند جـز آن يـک نفــر...!
Shahdad
گـريـه كـردم گـريـه كـردم، امـا دردمــو نگـفتــم تـكيـــه دادم بـه غــرورم، تـا ديـگه از پــا نيـــافـتـم چه تـرانه بي اثر بود، مثل مشت زدن به ديـوار اولـيــن فصــل شكستــن، آخـريــن خــدانـگهـــدار مـن بـه قله مـيرسيدم، اگـه هـم تــرانـه بـودي صـد تــا سـد رو مي شكستم اگـه تو بهـانه بودي اگــه هـم تـــرانه بـودي، اگه تـو بـهــانـه بـودي اگــه هــم تــرانه بـودي، اگـه تــو بـهـــانــه بــودي بـا تـو فــانـوس تـرانه، يـه چـراغ شعـله ور بـود لحظه ها چه عاشقانه، قاصدك چه خوش خبر بود كوچـه ها بدون بن بست، آسمـون پر از ستاره شب ها گلخونه ي خورشيد، واژه ها شعر دوبـاره دست تكون دادن آخر، توي اون كوچه ي خلوت بـغـض بــي وقـفــه ي آواز، گريـه هـاي بي نهايـت گـريـه كـردم گـريـه كـردم، امـا دردمــو نگـفتــم تـكيـــه دادم بـه غــرورم، تـا ديـگه از پــا نيـــافـتـم
Shahdad
همه مداد رنگی ها مشغول بودند بجز مداد رنگی سفید هیچکس به او کاری نمی داد همه می گفتند"تو به هیچ دردی نمی خوری" یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودن مداد رنگی سفید تا صبح کار کرد ماه کشید مهتاب کشید آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد و صبح توی جعبه ی مداد رنگی ها جایش را هیچ رنگی پر نکرد
Shahdad
برایـ ـــم مهم نیسـ ـــت چه میشـــود؛ به همــــه ی باورهـ ـــایم سوگنـ ـــد هیچ چیـ ـــزی برایــ ــم مهـ ـــم نیسـ ــت! فراموشـ ــت نمیکنـ ـــم یک کـ ـــلام و این یعنـ ـــی نهایـ ـــت خوشـ ــبختی!
Shahdad
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
Shahdad
مى گویند زمان طلاست .. امامن چشیده ام ،دروغ مى گویند.. زمان آتش است.. گذرا نیست .. ثانیه به ثانیه اش مى سوزاند وتابه شعله ات نكشد نمى گذرد.
Shahdad
هَـميشه بـآيد کَسـی باشدکـــہ مــَعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد هَـميشه بـآيد کسـی باشد تا بُغضهايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد بـآيد کسی باشد کـــہ وقتي صدایت لرزید بفهمد کـــہ اگر سکوت کردی، بفهمد... کسی بـآشد کـــہ اگر بهانهگيـر شدی بفهمد کسی بـآشد کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردی برای رفتـن و نبودن بفهمد به توجّهش احتيآج داری بفهمد کـــہ درد داری کـــہ زندگی درد دارد بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران... برای بوسیدنش... برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است هميشه بايد کسی باشد هميشه...
Shahdad
چقدر تلخ بود کودکیم ........ که سیگار را قاتل پدرم می دانستم و چقدر سخت است امروز که قاتل پدرم را روزی هزار بار می بوسم !
Shahdad
می خواهم تمام احساسات کهنه ام را بفروشم! بفروشم به دوره گرد توی خیابان! و به جایش نمک بگیرم... برای زخمهایی که تو باقی گذاشتی..
Shahdad
گناه رسیدن به عشق را بگذار به حساب پای پیاده ی مجنون یا تیشه ی بی رمق فرهان وگرنه در این چند هزار سال کسی باید شیرینی عشق را به لیلی می چشاند