Shahdad
و راهب: دو راهب در سفري بودند که به کنار رودخانه اي رسيدند.آنجا دختري را ديدند که لباسي نو و زيبا به تن داشت . در آن نزديکي پلي نبود. او که نميخواست لباس هايش کثيف شود در گوشه اي ايستاده بود. يکي از راهب ها دختر را بر دوش گرفت و به آن طرف رودخانه برد. سپس آن دو راهب از دختر جدا شدند و به راه خود ادامه دادند. پس از ساعتي راهب ديگر گفت : لمس کردن زن خلاف آيين ماست. تو چطور توانستي بر خلاف قوانين راهبان عمل کني و مرتکب چنين گناه بزرگي شوي؟ راهبي که دختر را بر دوش گرفته بود گفت : من او را چند ساعت پيش کنار رودخانه بر زمين گذاشتم اما تو هنوز اورا بر دوش داري !!!
Shahdad
طرح اندام تو انگیزه معماری هاست دلت آیینه ایوان طلاکاری هاست باید از دور به لبخند تو قانع باشم اخم تو عاقبت تلخ طمع کاری هاست جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست نفس باد صبا مشک فشان هم بشود باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم - شرح آشفته ای از مستی و هوشیاری هاست نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست
Shahdad
خـــُدایـــــا .... به تو میسپُرَمِش..... امّا یه خواهشــــی ازت دارَم..... ! یه روزی..... یه جایی..... بغل یه غریبه... ... "مســــــــــت مست" بدجـــــــوری یاد مَن بندازیـــــــش ....
Shahdad
مــلــودرام مســخره اي بــود زنــــدگــي ! ايــن را تمــام منتــقدان ابــراز کــرده انــد ! داستــان تکــراري، ســکــانس هــاي اشتــباه، و پــايــان آبــکي ! اي خــــــــــــــــدا ! ازخــــودت دفــاع نمــي کنــي ؟!!!
Shahdad
▒◄تنهائی را بلندترین شاخه درخت، خوب میفهمد ؛►▒ انگار هرچه بزرگتر می شویم تنهاتر می شویم ، براستی خـــــــــــــــــــــــــــدا ... از بزرگی تنهاست یا از تنهائی بزرگ ؟!!!!
Shahdad
دیدگانــــــت را نبند … نگاهــــــت را ندزد … تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم … از گوشه چشمهایت تلاوتــــــ می شود…
Shahdad
هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من بیشتر! هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش می تونستم ! هر هزار بار که خواستم به جواب برسم ، معادله ام یا حل نشد یا جوابش این نامساوی بود : دوستت دارم # رهایت می کنم ! ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این شد : دوستت دارم = میرم = برای همیشه تنهات می زارم
Shahdad
گرگ شده اند این روزها... کا[!]ت سر به زیر باشی... با بره اشتباهت میگیرند... خیز برمیدارند برای دریدنت...
Shahdad
✗ تـــا یکی اومـد سراغــت دل منـــو پـس زدی ✗ تـــو کنــار کشیـدی امـــا کـاش کنــار میومدی ✗ به هــــر دری زدم کـه تـــو آروم بگیــــری ✗ حــــالا که خوبه همــه چی تــو داری میــری ✗ اگــــر چـه رفتی عزیــــزم بــا عشــــق تــــــــازه ✗ ولیـکن ایـن در رو بـه تـــو همیشـه بـازه ✗ یـه روزی خستـه میشـی از پـــرسه و ولگــردی ✗ یــا پشیمــون میشی از ایـن کـه منـــو ول کـردی ✗ تــازه خواستــم پــر بگیـــرم کـه شکستـی بالمـــو ✗ تـــو کـه جــای زانـوهــام نیسـی بفهمـی حالمــــو
Shahdad
سیگار ... سیگار معشوقه ات بود و معشوقه ات مثل سیگار شبی در دستانت و روی لب هایت روزی هم لِه / زیر پاهایت... این روزها به تمام عهد نامه ها هم که رجوع کنی مرز بین دوست داشتن و تنفر را نمی توان تعیین کرد اما یادت باشد تاثیر او یک عمر / روی قلبت ماندگار است....
Shahdad
خدای سکوت شده ام ایــن روزهــا دلــم اصــرار دارد فــریــاد بــزنــد؛ امــا مــن جــلوے دهــانــش را مے گــیــرم وقــتــے مــے دانــم کــســی تــمــایــلــے بــه شــنــیــدن صــدایــش نــدارد ایــن روزهــا مــــــن خــداے ســــکــــــوت شــــده ام؛ خــفــقــان گــرفــتــه ام تــا آرامــش اهــالــے دنــیــا، خــــط خــــطــے نــشــــود . . .!!!
Shahdad
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
Shahdad
مي داني..؟ آدم هاي ِساده.. ساده هم عاشق مي شوند.. ساده صبوري مي کنند.. ساده عشق مي وَرزَند.. ساده مي مانند.. اما سَخت دِل مي کنند.. آن وقت که دل ِ مي کنند.. جان مي دَهند.. سخت ميشکنند.. سخت فراموش ميکنند.. آدم هاي ساده…..
Shahdad
اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد از هر جای دنیا چمدان کوچکم را میبندم راه میافتم ایستگاه به ایستگاه… مرز به مرز… پیدایت میکنم ، کنارت مینشینم بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…