Shahdad
فضایِ خسته و پوسیدهیِ زمستانی .. و حسِّ مبهم «شاید تو هم پشیمانی» ! تمامِ حوصلهام را سؤال پیچیده .. پر از "تو"ام و پر از ابرهای بارانی ؛ نشسته در اتوبوسی که ایستگاهاش را .. به هر کجای جهان میشود بچسبانی ! در انتخابِ خودم یا تو یا خدایی که...... که بگذریم ، از این فکرهای شیطانی ! ببین مرا وسطِ جادههای بی عابر .. بدون قلبِ تو ، با "عشقهای جبرانی" ! تو را قدم زدم آنقدر تا که پیوستم .. به خطِ ممتدِ این جادههای طولانی ؛ به اعترافِ گناهی نکرده افتادم .. مرا بلند کن از این دروغ پایانی !!!
Shahdad
من خودم دیدم که باز اسم من نوشتی رو نوشته هات حالا داری اینطور میکنی که بگی من اهمیت ندارم مهم نیستما این اسمش چیه دل سنگی یا خود خواهی یا نبودن هیچ حسی ..
Shahdad
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
Shahdad
""صدای اذان توی آسمان چرخ می*خورد، من یاد چند سال پیش از اینم که نذرت کردم.. عبادت کردم.. آنقدر که دستم می*رسید به آسمان فشارش دادم نوک انگشتم را زدم به شانه ی خدا گفتم ببین چه کوچکم!؟ تا شانه ات هم به زور رسیدم! نگذار برود من تنها بمانم.. گفتم من قدّم به دنیا هم نمی*رسد شانه هایش باید باشد رویشان بنشینم دنیا را ببینم.. خدا گوش نداد.. تو هم که رفتی.. من هم که کوچک بودم، دیگر نه خدا را دیدم نه دنیا را..""
Shahdad
زیـــــبایے زنــدگــے ایــنـہ ڪـہ: بے خــبر دعــایــت ڪـنـنـد نبــیـنـے و نـگاهـت ڪنـטּ نـدانـے و دوسـتـت داشـتـہ بــاشــنـد . .
Shahdad
این روزها... بیشتر از قبل ،حال همه را می پُرسم... سنگ صبور غم هایشان می شوم... اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پاک می کنم اما... یک نفر پیدا نمی شود که دست زیر چانه ام بگذارد... سرم را بالا بیاورد و بگوید: حالا تـــــــو برایم بگو...!!!
Shahdad
چه زیبا گفتم دوستت دارم چه صادقانه پذیرفتی چه فریبنده آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه همه چیزم شدی چه زود به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظی به من آمد چه بیرحمانه من سوختم...
Shahdad
قلبم گرفت عزیزم از بس که بی وفایی تنگ غروب گم شد الماس آشنایی خواستی ردم کنی تو یک جوری که نفهمم یک لحظه باورم شد که من چقدر نفهمم
Shahdad
خنده می تواند ساختگی و ظاهری باشد اما رنج و اندوه حتی بدون دلیل,هرگز خیالی نیست چشمانم را باز می کنم ؛ و او نیست ! این بی رحمانه ترین ، اتفاق هر روز است . . . !
Shahdad
حــــــرف تــــــو که میشــــــود مــــــن چقــــــدر ناشیانه, ادعــــــای بی تفاوتــــــی میکــــــنم!
Shahdad
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
Shahdad
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها
Shahdad
یـک وقـت هـایـی .... یـک چـیـزی بـیـخ ِ گـلـوی آدم را مـی چـسـبـد ؛ حـرفـی ... فـریـادی .... بـغـضـی ! اگـر آزادش کـنـی ، حـسَـش تـصـاعـدی بـالا مـی رود ! نـگـهـش دار ... !!!
Shahdad
خدا دستم را بگير همه فراموشم كردن.........
Shahdad
گــاه در پــس ِ سکـُـوت مــن ، چنــان طــوفــانـی نهفـته استـــ کــه دریـــای نگــــاه تــو هیـــچ ، دنــیا را هــم بــا خــــودش میبــــرد! پَــــس ... مُــــراقــب بــــاش ..... !