Shahdad
مي خواهم برگردم به روزهاي کودکي : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه ميشد… بالاترين نــقطه ى زمين ، شـانه هاي پـدر بــود… بدتـرين دشمنانم ، خواهر و برادر هاي خودم بودند… تنــها دردم ، زانو هاي زخمـي ام بودند… تنـها چيزي که ميشکست ، اسباب بـازيهايم بـود… و معناي خداحافـظ ، تا فردا بود…
Shahdad
خودش را در آغوش دیگری پرت می کند .. در تخت دیگری غلت می زند ... اما ، خدا و خودش می داند که ..... ... که دارد حواسش را پرت می کند ... که دارد میان درد عشق غلت می زند ... دلش را جا گذاشته ... می داند کجا ، اما نمیشــــــود برود سراغ دلش ... راضی*ست به غلت زدن و پرت شدن ...
Shahdad
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!
Shahdad
گاهی سالها ... معنی ثانیه ها و گاهی ثانیه ها ... معنی سالها را می دهد ... وقتی میبینی سالهایت گذشت و ثانیه هایی که می خواستی ... نیامدند ! دل انسان میگیرد ... دشمنی کردن... آسان تر از دوست داشتن است !! نمی دانم ! در روزگار ما ... همه چیز برعکس شده ... خوبها ...بد می آورند
Shahdad
دنیا را بغل گرفتیم گفتند: امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد... بیدار شدیم٬ دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم...
Shahdad
آدمــ ها هر چقدر بزرگــ تر مي شوند دلشانـــ بيشتر بغل ميخواهد حتي بيشتر از وقتيـــ که کودک بودند
Shahdad
آیا کارها خوب پیش میروند؟ همهی ذهن و دلم پیش شماست من اینجا بیذهن بیدل نشستهام و سیگارهای لعنتیم زود به آخر میرسند ایکاش زبان کارها را میفهمیدم و کارها زبانم را میفهمیدند و بهشان میگفتم: هی کارها! شما باید خوب پیش بروید تا او خسته و مضطرب نشود.
Shahdad
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم ، که بودند ولی نبودند … !همراه کسانی بودم ، که همراهم نبودن … !وسیله کسانی بودم ، که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم … !دلم را کسانی شکستند ، که هرگز قصدشکستن دل آنها را نداشتم … !..و تو چه دانی که عشق چیست …
Shahdad
مرد ! سرش بر آستین زن بود زن ! سرش بر غیرت مرد . . .
Shahdad
شب است و من خسته ام... آنقدر خسته ام از خود که توانم حتی نبرد مرا تا لب تخت... پاهایم سست و بی رمق... دستانم پر از رعشه ... دلم پر از غمو غصه... چشمانم... چشمانم پرآب اما جوشان نیست... از سر و رویم تنهایی میچکد.. اما دل راضیست به همین... راضیست؟ نمیدانم... دیگر با خودم هم غریبه ام.
Shahdad
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی عشق من در آیینه ای است که هر روز در آن می نگری چشمان تو قبله عشق من است من به آن می نگرم و زیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم خوابی عمیق به عمق اقیانوس در مهربانی لبهایت خنده می روید در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید
Shahdad
حس قشنگی است درآغوش تو بودن به چشمان پرمهرت خیره شدن و غرق شدن دردریای طوفانی چشمانت که راز قلب خویش راصد امیکرد و رسیدن به اعماق قلب زیبایت و یکسان شدن ضربان قلب هایمان گوش کن این آهنگ قلب من است که با آهنگ قلب تو یکی شده است و هر لحظه در دلم فریاد میزند تمام هستی ام از آن توست ، بدون تو مرگ را خواهم عشق مهربانم با تمام وجودم دوستت دارم
Shahdad
امشب با واژه ها دست به یقه شدم به من نخند من هنوز هم شاعرم اما واژه ها شایسته تو نیستند فکر نکن نمی دانم همه چیز زیر سر نگاه توست زیبایی نگاهت ، زبان قلمم را بند آورده !
Shahdad
دیوانه شدم مخواه تا رام شوم با دیدن ماه شاید آرام شوم از کوچه ی دیگران شدن میترسم ای کاش که من شهید گــمنــــــــــــــام شوم
Shahdad
بارالها...............برایم بالا رفتن از پله های ایمان را با عنایتت اسان کناز گناهم در ارام پیمودنشان بگذرگر هنگام امدن بسویت لغزشی داشتمتو دستم گیر که انسانمو لغزش پذیربارالها..