اما "عـشـق", پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام ...
..تو کلاس درس خدا... اونی که ناشکری می کنه رد میشه؛ اونی که ناله می کنه تجدید میشه؛ اونی که صبر می کنه قبول میشه؛ ... اونی که شکر می کنه شاگرد ممتاز میشه؛ منم دعا می کنم همیشه شاگرد ممتاز خدا باشید؛ شما هم دعا کنید تا همه همکلاس باشیم...
آقای قاضی : اگه از خودت دفاع نکنی باید سالهای سال بری زندان
آقای مجری (با نگرانی): خُب بگو دیگه !
آقای قاضی: شما بفرمایید که چرا بچه رو دزدیدین؟
بوگو جانم،بوگو
کلاه قرمزی : من ندزدیدم ، دزدی کاره بدیه ، من پیداش کردم ، گم شده بود غصه میخورد ، ولی اگه اینجوره هرکی اگه یه بچه پیدا کرد بایستی بره زندان ، من دیگه قول میده اگه یه بچه پیدا کردم ، ولش کنم بره .. ، اصن میندازمش تو جوفِ آب ...
صفا ، صمیمیت ، انسانیت خوف نی
مهربونی بــَـده
نه شیر بهش میدم ، نه میبرمش گردش ، نه براش آواز میخونم
فقط ... فقط خودم میرم یه گوشه تهنایِ تهنا براش گریه میکنم ....
خداوندا!
اين منم پشت در
بنده ي گنهکار روسياهت
مي دانم که شايسته نيستم در را برويم باز کني
ولي تو خداي رحمن و رحيم مني
مَوْلايَ يَا مَوْلايَ أَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ أَنَا الْمَرْحُومُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَرْحُومَ إِلا الرَّحْمَنُ
آنقدر بر درت مي کوبم تا در را برويم باز کني
بکوب اي دل، مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر ...
.
@لیلی سابق xX
13 سال و 20 روز و 20 ساعت و 57 دقيقه قبلshit ....
13 سال و 20 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلمرسی از خطابت عزیزم : )


13 سال و 20 روز و 20 ساعت و 12 دقيقه قبل