سروش(نگهبان خاندان)
تلخ است باور نبودن آن ها که می توانستند باشند
سروش(نگهبان خاندان)
باید دست برداریم از انتظار از حسرت جاده ها از چشمهای همیشه به راه از فکر رفتهها یی که باز نمیگردند در سرزمینی که هر طرفش خورشیدی غروب میکند هیچ فردایی تکرار میکنم هیچ فردایی روز موعود نیست
سروش(نگهبان خاندان)
خوبم... درست مثل مزرعه اي که محصولش را ملخ ها خورده اند ديگر نگران داس ها نيستم
سروش(نگهبان خاندان)
همه حالــــم را پرسیدند .. و من گفتــــم رو به راهم ! اما هیچــــکس ،نفهمید رو به کـــــدام راهم
سروش(نگهبان خاندان)
عـــادت این قبیله است؛ دور آتشـــی که تـــو میــــسوزی، می رقصــــند
سروش(نگهبان خاندان)
کنـــــــار ِ " رفتن، دلیـــــل نبـــــودن نیست " بنویسید : همیشه هم مانـــــدن ، دلیـــــل بودن نیست
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را دریاب
سروش(نگهبان خاندان)
کتاب کودکیمو نانوشته، کتاب نوجوونیمو نوشتم، گذشتم از کتاب آرزوهام، جوونیمو فنا کرد سرنوشتم
سروش(نگهبان خاندان)
روزگارا ...! تو اگر سخت به من ميگيري، با خبر باش كه پژمردن من آسان نيست. گرچه دلگيرتر از ديروزم، گرچه فرداي غم انگيز مرا ميخواند، ليك باور دارم دلخوشي ها كم نيست
سروش(نگهبان خاندان)
ایستادن، اجباركوه بود؛
رفتن، سرنوشت آب؛
افتادن، تقدیربرگ وصبر، پادا ش آدمی!
پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت كنیم كه همه ما فقط خاطره ایم
سروش(نگهبان خاندان)
" شاید" از این غمگین تر نمی شوم یا از این تنها تر.. از این خالی تر نمی شوم شاید هم از این پوچ تر... بی ریا می مانم پر از انتظارم هنوز هم... باز هم می نویسم شاید تو آن آرزویم باشی که روزی ...جایی .... در خلوت خود ساخته ام... آرزویی که یک شب در خواب سپری شد .. کنار تو..... و یک روز در تنهایی....بین بیشمار آدم.... آن روز که من ترا از دور مثل محبتی دو روزه می دیدم و فراموش کردم که روزها سپری شد که روزی برسد که من در کنار تو باشم...من با تو.... تنها....در کنار تو.... ای که از من دوری....... از فاصله ها بپرس چقدر طولانیست؟؟!! آیا عبوری هم هست؟؟!! بپرس نعش هوس را کی به گور می برن تا ما یک روز با عشق زندگی کنیم بدون هوس...
سروش(نگهبان خاندان)
من در سکوتم و در تنهایی ..... و تو پر از شوق زندگی من در جاده ی آینده ام سر گردانم و تو در قایق خوشی هایت معلق من باز هم نگران که قایق تو به کدام دریا خواهد رسید تو فکر ساختن یک قایقم باز هم تنها می سازم... باز هم نگران که قایق تو به کدام دریای دل خواهد رسید..... گاهی به خود می گویم چرا بسازم وقتی مقصد من تو .. و تو را مقصدی نیست.... آرزویی است مرا در دل... ای کاش همه ی دریا ها مال من بود...
سروش(نگهبان خاندان)
روزانــه هزاران انســان به دنیــا میان
امــا نسل انســانیت در حال انقــراضه..............
سروش(نگهبان خاندان)
کــاش مـیشـــد روی پیشـــانی نــوشـــت: "دل داده شـــده پـــس گــرفته نمی شــود"، حــتـــّـــی شــما دوســت عـــــــــزیــز