سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دلواپسي بس است بيا تا ببينمت از دور هم اگر شده حتي ببينمت هر بار با«شنيدن» تو تشنهتر شدم اين بار ديگر آمدهام تا «ببينمت» ترديد نيست، فال چرا؟ استخاره چيست؟ بايد بدون شايد و آيا ببينمت امروز سخت تشنه ديدار هستم آي! صبرم نمانده است كه فردا ببينمت از راه دور آمدهام با خيال تو كاري بكن كه يا بروم يا ببينمت هر چند باز آمده بودم اميدوار تا چون همان گذشتة زيبا ببينمت، از كوچه ميگذشت دلم با شتاب تا با ديگران دوباره مبادا ببينمت
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
سخن ها دارم امشب باخدای چشم های تو غزل میخوانم، اما با صدای چشم های تو نمیدانم چه میخواهد، چه میدانم چه میگوید، دل طوفانیم با ناخدای چشم های تو! و می کوبد به ساحل موج وحشی هیبت خود را، تبسم می زند دریا به دریا چشم های تو! سراپا خواهشم با اضطراب قایق و گرداب به دور خویش می چرخم من، اما چشم های تو- -چنان با خویش مشغولند انگاری که چیزی نیست! نماد بی خیالی مردمای چشم های تو من اما با تو می خوانم سرودم را سکوتم را، به دریا میزنم دل، پا به پای چشم های تو
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید: مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمید دارم اضـطرابی ، ماتمـی ؛ فهـمید دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید هی گفت از هر در سخن ؛ از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید . . .
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
همیشه فاصله ای هست دچار باید بود. . . وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
در نگاه کسانی که پرواز را نمی دانند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
باران که گرفت جاده مال من و توست همرنگ تبسم خیال من و توست بی چتر بیا به زیر باران برویم.......... این جاده پر از زبان حال من و توست
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کسی از اخر_ این قصه نگفت از تو با من کسی حرف نزد کسی از دلتنگیه گنجشکها گریه نکرد کسی تو خیابونای شلوغ قدم نزد همه از عشق دم میزدن و هی هات کسی از اخر این جاده چیزی نگفت همه منتظرن بارون بودند اینجا کسی از سوز_ زمستون چیزی نگفت من هنوز منتظر نشستم اینجا کسی از این کوچه شوم گذر نکرد نحسیه این قصه هنوزم هست و هیچکس این سیزده رو بدر نکرد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
حسرت تلخ زنده موندن من خواب شیرین پیش پات مردن خواب شیرین با تو جون دادن به تو تنهایی رو نشون دادن
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
سوت قطار چمدان ات را كه برد باد علف ها را چيد... صبحگاهي سرد بود ميان ملافه هاي اطلس روزنامه هاي ديروز و فنجاني كه فقط يك لب زده بودي
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
... نگاه به آینه بکن چقد شکسته شدی شکستنت اما چه بد شکسته شدی
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بعضی وقت ها به خاطرم می آیی باز هم با همان بهانه های همیشگی میرویم تا آنجا که بودیم آنسوی خیال آنجا که ناگهان باورت کردم تا آنجا که گفتی ناگهان خداحــــافظـــــــ !!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
مهرباني تا کي ؟ بگذار سخت باشم و سرد !!! باران که باريد .. چتر بگيرم و چکمه ... خورشيد که تابيد ... پنجره ببندم و تاريک ... اشک که آمد ... دستمالي بردارم و خشک ... او که رفت نيشخندي بزنم و سوت
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چه جمله ی ساده ای است اینکه می گویی : " گذر زمان همه چیز را حل می کند " اینکه می گوویی : . . . . . . . . " آنچه امروز ناراحتت کرده، فردا مایه ی خنده ات می شود " گفتنش آسان است اما ای کاش ، این فردایی که ازش حرف می زنی ، همین فردا صبح باشد . . .
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
حالا که داری می روی خوبِ عزیزم/ بگذار تا پشت سرت آبی بریزم٠٠!/ آبی بریزم تا تو برگردی دوباره/ من بی تو ویرانم پریشانم مریضم!/ بعد از تو من می مانم وکلی گلایه/ با قاب عکس ساکتت بر روی میزم/ گفتی که حتی برسرت چتری نبودم٠٠/باران که بند آمد _ نمی آیی عزیزم؟/ حق می دهم حق داری از من می گریزی/این روزها من از خودم هم می گریزم/باور نمی کردم دلت را پس بگیری/ نفرین به من لعنت به این دستان لیزم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
گرفته دوری ات امشب عجیب حالم را/ شکسته رفتنت این بار سخت بالم را/ خراب کرد مثل زلزله ای به روی سرم٠٠/همین خبر که تو رفتی، تمام عالم را/ نبرده ام به دهان از هراس رانده شدن/ هنوز هم به خدا سیب های کالم را/نشسته ای که مرا روی دست ها ببرند؟/ نیامدی که بگیرند ماه و سالَم را؟/بگو که آمده ای در بزن وَ راحت کن٠٠/ به یک اشاره فقط ، فکرم و خیالم را/ اگر چه در تب دوری هنوز می سوزم/ نوید آمدنت خوب کرده حالم را/ هنوز دل خوشی ام روزهای بارانی ست/ تو چتر خیست ومن هم کلاه و شالم را...