سروش(نگهبان خاندان)
اشک ها حرف هائی هستند که با لهجه ی ِ سُکوت اَدا می شوند ...
سروش(نگهبان خاندان)
روی بالشی که از مرگ پرنده ها پر است نمی توان خواب پرواز دید...
سروش(نگهبان خاندان)
مــَـن بـی تــو شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛ تـــو بــی مـَـن چــِـه خــواهــی کــــرد؟ اصـــلا” یــــادت هَستـــ کــِــه نیستــَـمــ …؟
سروش(نگهبان خاندان)
دلگرم کدامین امیدم . . . که در انتظار باز گشت تــــوام؟ رفتی که با بهار باز آیی . . . ولی افســوس ! خـــــزان آمد و . . . رفـــت و . . . تو نیــــامدی !
سروش(نگهبان خاندان)
هر روز نبودنت را..بر ديوار خط کشيدم ببين اين ديوار لا مروت ديگر جايي براي خط زدن ندارد.... خوش به حال تو که خودت را راحت کردي يک خط کشيدي تنها آنهم روي من.....
سروش(نگهبان خاندان)
به یاده بودنت شمع می آفروزم درتنهایی امروز شمع دستم راسوزاند یاده روزی افتادم که دل سوخته ات شده ام . . . افسوس....
سروش(نگهبان خاندان)
یادم می آید گفته بودی ساده و کوتاه نویسی را دوست داری تقدیم به تو ساده و کوتاه تنها همین 2 کلمه : برگـــــــرد ........ دلتنــــــــگم !
سروش(نگهبان خاندان)
لعنت به تُـو که جنس ات خــــــراب است... چرکيـن تر مي شود ... هر بار صابون ات به دلم مي خورد...
سروش(نگهبان خاندان)
شیر نمیخواهم حودم که را که نمیخواهم گول بزنم رنگ این قهوه بی حضور تو با هیچ چیز روشن تر نمیشود ...
سروش(نگهبان خاندان)
من نه رمالم نه ساحره من فقط عاشق نقش اول اسم تو هستم ته فنجان قهوه ام فال میگیرم که پیدایت کنم ...
سروش(نگهبان خاندان)
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم .. ک بهانه ی نزدیک تر نشستنمان می شود ... و من رو ب روی تو می توانم تمام شعرهای ناگقته ی جهان را یک جا بگویم ... !
سروش(نگهبان خاندان)
داغ یا سرد با شیر یا با شکر تاخ یا شیرین . . . دیگر فرقی نمیکند تو که نباشی قهوه و زهر یکی ست...