سروش(نگهبان خاندان)
سیگار که نمیکشم هوس و بوی سیگار در سرم غوغا میکند . . . سیگار که میکشم بوی تو در سرم میپیچد . . . آخر همه جا به تو می رسم ! با اینکه میدانم دیگر هیچ گاه به تو نمیرسم . . .
سروش(نگهبان خاندان)
“همیشه می گویی ترک کن این سیگارهای لعنتی را ، به تو قول می دهم که به زودی ترک کنم . . . این خودِ لعنتی را ! ”
سروش(نگهبان خاندان)
اینجا جای یک دوست کم است از آن دوست هایی که نارو نمیزنند از آنهایی که وقتی یک سیگار بماند میگویند : بیا دو ترکه بکشیم از آنهایی که سر هر پیک حرفهای مردانه میزنند . . .
سروش(نگهبان خاندان)
اینجا روی زمین هیچ چیز عجیب نیست ، حتی اینکه آدم ها ” آرزوهایت را مثل سیگار دود میکنند و به آسمان می فرستند . . . ”
سروش(نگهبان خاندان)
بــــــہ پــــايان رسيدہ ام امــــ ــــآ نقطـــہ نمے گذارم يکـــــ ويرگــ ـــول مے گذارم اين هم اُميدي ستـــــــ کهــ شــــ ــايَد برگـــ ــردے
سروش(نگهبان خاندان)
کاش درکودکی میماندیم آنجایی که تنها "تلخی" زندگیمان شربت "تبمان "بود
سروش(نگهبان خاندان)
می گفتند : باران که می بارد....بوی خاک بلند میشود . . . . . . اما اینجا که باران می بارد ....بوی خاطره ها بلند میشود
سروش(نگهبان خاندان)
دیشب که باران آمد ، میخواستم سراغت را بگیرم . . . اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی . . .
سروش(نگهبان خاندان)
رفتی و من موندم و خاکسترم بلای تو کاش نمی اومد سرم مثل یه کابوس اومدی و رفتی آتیش به زندگیم زدی و رفتی
سروش(نگهبان خاندان)
هــر آدمـی کــه مـــیـرود ، یــک روز .. یــک جـایـی .. بــه یـک هــوایــی .. بـــرمیـــگـردد ! ... همــیشه یـک چـــیـزی ، بـــرای ِ جــامــانــدن هــست ! حتّــی ؛ . . یــک خـــاطـــره!!!
سروش(نگهبان خاندان)
گــاهــی وقــتــهــا ... مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی !! رویِ کــاغـَـذ مــیــنــویــســم ... دَســتــهــایِ تـــُـو .. و رویِ آن دســت مــیــکــشــم .. !!!
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی دوست دارم بدون پلک زدن فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد … شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من ؛ شاید آخر قانع شدم ...!
سروش(نگهبان خاندان)
هرچه بود ؛ سـپـردیش بـه بـاد ! سهم ِ من از تــو هر چـه بـود ؛ هـســت ؛ به همان طراوت و گرمای ِ آغازین ! عـزیـز می دارمـش تا آخرین نـبـض ِ بـودن تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ... !
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته هوای بهار کرده دلم هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را هوای یک شب دنباله دار کرده دلم بیا بیا که برای سرودن بیتی هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم به هر تپش که نفس تازه می کند باری مرا به زیستن امّید وار کرده دلم کنون که آخر پیری نمانده دندانی غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم بخند ای لب خونین لب ترک خورده دلم شکسته هوای انار کرده دلم