سروش(نگهبان خاندان)
يادت باشه وقتى واسه كسى همه كَس شدى اون كَس بعد ازتوخيلى بى كَسه يا براى كسى همه كَس نشو يا اگه شدى وجودشو داشته باش به فكر بى كسى هاش هم باش.....!
سروش(نگهبان خاندان)
سلامتی اونایی که از هر انگشتشون یه هنر میریزه... میرنجونن... میسوزونن... میشکونن... له میکنن... نابود میکنن... و سلامتی اونایی که جز دوس داشتن این موجودات هنرمند باهمه وجودشون هیچ هنر دیگه ای ندارن....
سروش(نگهبان خاندان)
در ساحل قلبها این جای پای دوست است که میماند وگرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند
سروش(نگهبان خاندان)
یکی دو قدم دیگه که برداری می رسی به انتهای رابطه ! حالا هی هول بزن برای رسیدن ! اونجا اشک خیرات می کنن و حسرت ! خبری نیست !
سروش(نگهبان خاندان)
در انتظار یارم ، دستی بدار باران وقتی نگارم آمد آنگه ببار، باران در زیر نارون ها چشمم به در پریشان جانم به لب رسیده، از انتظار، باران در این دیار غربت مردم ز درد و محنت با یار دارم امشب، قول و قرار، باران می ترسم او نیاید، سازد تو را بهانه امشب مبار، بر من، منت گذار باران از وقت وعده او بگذشته اندکی هم ز آن رو در التهابم، دیوانه وار، باران صبر و تحمل من، شهره بود به عالم هرگز به لب نیارم، شکوه ز یار، باران مهر و محبتی کن، بر من که چون همایون در مقدم تو شعری سازم نثار، باران در انتظار یارم ، دستی بدار باران وقتی نگارم آمد آنگه ببار، باران
سروش(نگهبان خاندان)
گرگها هرگز گریه نمیکنند اما گاهی عرصه زندگی چنان بر آنها تنگ میشود که بر فراز بلندترین قله ها دردناک ترین زوزه ها را میکشند
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ... اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ... زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ... ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ... زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ... پس تا هست زندگي بايد کرد ... تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد تا دوستي هست ... دوست بايد داشت تا دل هست ... بايد باخت تا اشک هست ... بايد ر يخت تا لب هست ... بوسه بايد زد تا معشوق هست ... عاشق بايد بود تا شب هست ... بيدار بايد بود تا هستي ... بايد بود
سروش(نگهبان خاندان)
حــــس اون سیگــــار بـــدبخت رو دارم ،کــــه همــــه جــــا حــــرف از تـــــرک کـــــردنشه .. .