ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم خاکسترم آتش گرفت چشم واکردم سکوتم آب شد چشم بستم بسترم آتش گرفت در زدم کسی این قفس را وا نکرد پر زدم بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم دفترم آتش گرفت
گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟ پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟ که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟ ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی.......
چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است. چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد. میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی. آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد... نمی دانم چه باید گفت ولی تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.
خدایا به هر که میوه ی سنگین عشق میدهی، شاخه ی وجودش را میشکنی! تو خود مرهم شاخه ی شکسته ی ما باش.. خدایا ما اگر بدی کنیم ، تو را بنده ی خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی، ما را خدای دیگر کجاست؟؟ خدایا خلاء عظیم تنهایی را جز تو ، که میتواند پر کند..؟ و زخم عمیق غربت را جز تو که می تواند مرهم گذارد..؟
دنیای ما اندازه ی هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر میخوابم
من هرشبو تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه ی هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم ، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم
دنیای ما اندازه ی هم نیست
میبوسمت اما نمیمونم
تو دائم از آینده میپرسی
من حال فردامم نمیدونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صدبار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه ی هم نیست
دنیای ما اندازه ی هم نیست
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم