سروش(نگهبان خاندان)
قهوه ے تلخ عشق را شکر مے ریزیم، من هم مے زنم تو هم مے زنے ناگهاטּ تقدیر همه چیز را بر هم مے زند...
سروش(نگهبان خاندان)
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر حال مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیبم آید که ملول می نماید نکند که از رغیبان سخنی شنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد...
سروش(نگهبان خاندان)
"حرف ازكي وازچگونه و چند زدي/من را به غمي دوباره پيوند زدي/اي احمق دست وپاچلفتي اي عشق/يك عمر، ميان دل من گند زدي . .!!!!!!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
چوافشاكند عشق اسرارها/فروريزد ازعقل ديوارها/ نماند به جا جاودان هيچ كس / وپايان پذيرند آزارها/زتعميردل ها گريزان شوند / همه كار گرها و معمارها / به مستي خدايا زهوشم ببر/كه بيزارم ازخيل هشيار ها/ببرهركجايي به جزپيش عقل/ ببر درحضور سبكبارها / به مستي خطرمي كنم مي بريز/دهد زاهدم گرچه اخطارها/
سروش(نگهبان خاندان)
من در این وسوسه ی شهر، بدنبال کسی میگردم٠٠، که شبیه همه نیست/ مثل آب است دلش، مثل پروانه ظریف! مثل تو رویایی، و نفس میکشد از عشق خدا! من در این وسوسه ی شهر پی، نیمه ی گمشده ی آینه ها میگردم٠٠!!
سروش(نگهبان خاندان)
هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟/یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟/آیــا تـو هـم هر پــرده ای را تا گشودی/از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟/نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟/از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟٠٠/در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟/دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟/آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک/خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟/رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟٠٠/بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟/حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو/ او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
بس کن بخواب پنجره اي وا نمي شود/اهل دلی به فکر دل ما نمی شود/قدری بخند گریه برای تو خوب نیست/با اشک درد عشق مداوا نمی شود٠٠/بس کن چقدر خیره به امواج می شوی/دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود٠٠/چشمان من خلاصه ای از اشک های توست/چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود/بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست/این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود/بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست/مانند خنده های تو پیدا نمی شود٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت.../و چشم دوخته ای تا ...به ناکجای خودت!/ بدون هیچ دلیلی به راه می افتی/سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت!/ و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی؟!/ که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت!!!/بگیر دست خودت را که باز گم نشوی..../دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت/صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید/ و بازگشت به سمت خودت صدای خودت/سَر و ته همه ی جاده ها به هم وصل است/تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت/تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی!/که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت٠٠/رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته/ و باز دست تکان میدهی برای خودت!...
سروش(نگهبان خاندان)
و لحظه لحظه هاي من سرشار از نگفته هاست! هيچ نمي گويم اما ؛ ببين كه لبريز شدم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
برای زندگی با تو ندارم هیچ اصراری/عزیزمن چرا دست از سر من برنمی داری٠٠!/بگو در شعرهای من به دنبال چه می گردی؟/خودت گفتی که از شعر و از احساسات بیزاری٠٠!/ چگونه بگذرم ازاین که گاهی سعی می کردی/ مر ا از پیش رویت مثل ابروهات برداری!/شبیه زلزله در جان من افتادی از اول/که از این جسم وجان دیگرنمانده هیچ آثاری/گذشت آنکه به سازت از سر احساس رقصیدم٠٠/به هر کار تو تن دادم ، بدون هیچ انکاری!/ببین حاشا نکن دیگر خودت که خوب می دانی/برایت خودکشی کردند ، آدم های بسیاري!/به کل عاشقانت گریه و افسردگی دادی !!/بدون شک خبر داری که خیلی مردم آزاری/مرا مانند معتادی به چشمت مبتلا کردی٠٠/نصیبم از تو یا اندوه یا تشویش یا زاری/درون هر خبر دنبال ردی از تو می گردم/برایم تا همیشه همچنان در صدر اخباری!/دروغ از واژه های این غزل بارید تا گفتم:/برای زندگی با تو ندارم هیچ اصراری٠٠٠!!
سروش(نگهبان خاندان)
و من که خسته ام از روزهای سرنوشت خودم/ جدا نمی شوم از انزوای سرنوشت خودم٠٠/حقیقتی ! به خیالی شبیه شدی اما، که/ نشانه کرده ام از ماورای سرنوشت خودم/ به فال قهوه و فنجان ، خطوط دستهای خودم/ نوشته نام تو را ابتدای سرنوشت خودم/ تو را شبیه "خداحافظت" نوشته اَست و مرا/ شبیه واژه "ماندن" به پای سرنوشت خودم٠٠/دوای درد من این روزها – تو، اشک و هق هق و آه/ چقدر ساده شدم مبتلای سرنوشت خودم/ چه امتحان عجیبی ! گذشتن از تو، تا نشوی -/ شبیه من که شدم خونبهای سرنوشت خودم٠٠٠!!! < به ياد روزهاي يادش بخير سرنوشت خودم >
سروش(نگهبان خاندان)
نزن! نکوب! که گردی به پا نمی خیزد/ چقدر خوب که گردی به پا نمی خیزد٠٠!/ به بغض های گلویم بگو فرو بروند/از این غروب که گردی به پا نمی خیزد/خودت تلاش بکن که خدای من باشی نازنين"٠٠/ ز سنگ و چوب که گردی به پا نمی خیزد/گناه کن که بسوزم! که غرق تر بشوم؛/ "لمن یتوب" که گردی به پا نمی خیزد!/شمال چشم جهان را بچسب زیباتر/از این جنوب که گردی به پا نمی خیزد٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته ازین خانه، همنشینی کو/که تا دو اسبه گریزیم، سرزمینی کو؟/ملول وخسته شدم زین هیاهوی بی جا/صدای گرم پُرازشوردلنشینی کو؟/ زمن که خسته شدم زین همه دروغ وریا/بگو به زهد فروشان که درد دینی کو؟/گرفته اشک دو چشمم، نشسته غم به دلم/صفای دامن پُرمهرنازنینی کو٠٠؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
اگرچه بی تو دلم از همیشه تنگتر است/ولی بدون تو این روزها قشنگتر است٠٠/دروغ گفتم، خود را فریب دادم،نه!/ تو نیستی و دلم از همیشه تنگتر است/جهانِ بی تو بی آغاز و بی سرانجامست/دلم بدونِ تو از سنگ نیز سنگتر است/درنگ كردم و از دست رفتی و عمریست/كه چشمهام به تاوان این درنگ،تر است/"من از تو صبر ندارم كه بی تو بنشینم"/كه بی تو دامن پرهیز من به ننگ،تر است/شراب خانگی من، به خانهات برگرد/مجال مستی من، با تو گیج و منگتراست٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
هرچند خسته ام، شده ام تکیه گاه تو/ صدبارباطناب خودم توی چاه تو/٠٠رفتم,حقیقتا که چه تلفیق جالبی/ آلودگیّ و قلب من,اشتباه تو!!/ روزم شبیه شب شدوخورشیدگریه کرد/ زانوبغل و زُل زده در پشت ماه تو!/ سردرد های نیمه شب و ازدحام درد٠٠/سنگین تراست حجم زمان یاگناه تو؟؟!!/<<گاهی دلم برای خودم تنگ می شود>>/گاهی برای مشغله های نگاه تو!/"رفتن همیشه راه رسیدن نبوده است"/ بن بست ها نهان شده پایان راه تو٠٠٠