سروش(نگهبان خاندان)
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ، در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .
سروش(نگهبان خاندان)
بـ ـه تـ ـه سیـ گارهـ ـایتان احتـ ـرام بـ گذارید، نــ ـیندازیدشان زیر ِ پـ ـا... چـ ـرا آدم هـا عادت دارند هـ ـرکه بـ ـه پـ ـایشان سوخت را می اندازند زیر ِ پا؟!
سروش(نگهبان خاندان)
هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق زنند ، خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود . .
سروش(نگهبان خاندان)
هـمـ ﮧ شـعـرهـایـم ڪــوتـاه شـدنـد بـس کـ ﮧ درد و بـلات را تـوی سـرشـاטּ زده ام ...!
سروش(نگهبان خاندان)
هـمـیـشـه ، پُــخــتـه تـــر نــمیـشی ! گـــاهــی ، میسـوزی و .. تــَه میگیـــری !
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا دیگر میترسم از آدم هایی که عاشق نمیشوند، ولی عاشق کردن را خوب بلدند . . .
سروش(نگهبان خاندان)
تمام لحظه ها زيبا هستند اين توئي که بايد پذيرنده باشي و آماده تسليم تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند اين توئي که بايد توانائي ديدن داشته باشي تمام لحظه ها با نيايش همراهند اگر همه را با سپاسي ژرف بپذيري هيچ مشکلي پيش نخواهد آمد.
سروش(نگهبان خاندان)
مَـــن سَــرمــ را بــالا میگیـــرمــ ! چــــونــ بــــازی را بِــه کســی بــــــاختـــمــ کِــــه بـــا خیــــانـت بـُـــرده بــــود...
سروش(نگهبان خاندان)
تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی
سروش(نگهبان خاندان)
گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد کفش هایش را در بیاورد، یواشکــــی نوک پا نوک پا از خودش دور شـــــــــود، بعد بزند به چاک فرار کند از خودش...
سروش(نگهبان خاندان)
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
سروش(نگهبان خاندان)
چيست اين باران كه دلخواه من است ؟ زير چتر او روانم روشن است چشم دل وا مي كنم قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم : در فضا، همچو من در چاه تنهائي رها، مي زند در موج حيرت دست و پا، خود نمي داند كه مي افتد كجا ! در زمين، همزباناني ظريف و نازنين، مي دهند از مهرباني جا به هم، تا بپيوندند چون دريا به هم ! قطره ها چشم انتظاران هم اند، چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند . هر حبابي، ديدهاي در جستجوست، چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !» مي كنند از عشق هم قالب تهي اي خوشا با مهر ورزان همرهي ! با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش. سيل غم در سينه غوغا مي كند، قطره دل ميل دريا مي كند، قطره تنها كجا، دريا كجا، دور ماندم از رفيقان تا كجا! همدلي كو ؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جاكه خاطرخواه او ! شايد از اين تيرگي ها بگذريم . ره به سوي روشنائي ها بريم . مي روم، شايد كسي پيدا شود، بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟
سروش(نگهبان خاندان)
باز باران بارید خیس شد خاطره ها مرحبا بر دل ابری هوا هر کجا هستی باش آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی ...
سروش(نگهبان خاندان)
یه لحظـه گـوش کـن خـــدا ! جـدی میگــم نه بچـه بـازیِ نـه ادا و اطــوار ، ایــنورِ دنــیا حــالِ خــیلیـا اصـلا خـوب نیـست ! یـه دسـتی بـه زندگیـشون بکـش لطــفا !