سروش(نگهبان خاندان)
حالِ تهوع میگیری ... اگر بدانی
که یک مارِ بزرگ بلعیده ام
چنبره زده گوشه دلم
نیش میزند به محرمانهترین ... حرفهایِ ما... خاطراتِ ما
دچارِ خوفِ میشوی ... اگر بدانی
چیزی مثلِ یک گودالِ بزرگ مرا بلعیده است
مثلِ تاریکی محض ... سکوتِ مطلق
شب ... شب ... شب
و من چنبره میزنم رویِ تمامِ خاطراتی که ... دیگر با تو ندارم
....
خوش به حالِ مار
تنها موجودیست که پیچ و تابش از درد نیست
....
از این تلخ تر نمیشد نوشت
سروش(نگهبان خاندان)
اگه همزمان عاشق دو نفر هستی ، دومی رو انتخاب کن. چون اگه واقعا عاشق اولی بودی هرگز گرفتار عشق دومی نمی شدی !
سروش(نگهبان خاندان)
به مویی بسته صبرم، نغمۀ تار است پنداری دلم از هیچ می لرزد، دل یار است پنداری به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می گردد به خود رایی، سر زلفین دلدار است پنداری نه پندم می دهد سودی، نه کارم راست بهبودی دلی دارم که هر امسال او پار است پنداری ننوشم تا قدح، بر من دری ازغیب نگشاید کلید روزنم در دست خمار است پنداری به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم ز سنگ کودکان، دامان کُهسار است پنداری فلک را دیده ها بر هم نمی آید شب از کینم چنان هشیار می خوابد که بیدار است پنداری نظیری بوالعجب شیرین و نازک نکته می آری! ترا شکّر به خرمن، گل به خروار است پنداری.......
سروش(نگهبان خاندان)
بنشين ؛
تعداد نفس هايت را بشمار
حالا همه شان را عميق كن
حالا جوابش را ضربدر شب هاي من كن
جوابش چند شد؟
بـــه همــــانـــ انـــدازه دلـــتــنــگــتـــ هســــتـــم
سروش(نگهبان خاندان)
تنها غمگین نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم آه
سروش(نگهبان خاندان)
شلاق بزن شراب خوردم قاضی تا خرخره بی حساب خوردم قاضی محکم تر ازین نیز بزن چون یک عمر من جای شراب آب خوردم قاضی . . .
سروش(نگهبان خاندان)
با آنكــــه در ميكــــــــــــده را بــــاز ببستنــــــد با آنكـــه سبــــوي مــــي مـــا را بشكستنــــد با آنكه گرفتنــــد ز لب توبه و پيمانه ز دستــــم با محتســــب شهــــر بگوئیــــد كه هشــــــدار هشدار كه من مســــت می هرشبه هستــم
سروش(نگهبان خاندان)
بیشترین دروغی که دراین دنیا گفتم,,, این کلمه است : خوبم
سروش(نگهبان خاندان)
بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی ؛ "تمام" نمی شوند همش به آغوششان بدهکار میمانی ! حضورشان"گـرم" است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را آرامش ِ صدایشان را کم می آوری ! هر دم هر لحظه "کم" می آوریشان آخ که چقدر کم دارمت ....
سروش(نگهبان خاندان)
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه» خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ ... ... ... ... ... ... آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد...
سروش(نگهبان خاندان)
براي نابينا الماس و شيشه يکی است پس اگر کسی ارزش تو را ندانست تو بی ارزش نيستی او نابيناست.
سروش(نگهبان خاندان)
گريــــه ام مــيگيــرد وقـــتي کــه ميبيــنم کــسي کــه تـــمام دنيـــاي مــن بــود اکــنون منــت ديــگـري را مــيکشـد
سروش(نگهبان خاندان)
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدمی زندگی خیلی خوبه چونکه خدا تو رو داده خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه خدا فرشته هاش رو که نمیسپاره دست همه تو نمیومدی پیشم ، من عاشق کی میشدم به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم ...
سروش(نگهبان خاندان)
چه رسم جالبیست !!! محبتت را می گذارند پای احتیاجت...! صداقتت را می گذارند پای سادگیت...! سکوتت را می گذارند پای نفهمیت...! نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت...! و وفاداریت را پای بی کسیت...! و آنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بیکس و محتاج!!