سروش(نگهبان خاندان)
تابستون فصلیه که به خاطر گرما، نمی تونی اون کاری رو به انجام برسونی که توی زمستون به دلیل سرما نمی تونستی انجام بدی
سروش(نگهبان خاندان)
فکر می کردم که دیگر از بدیها رسته ام خوب،هستم،مهربانم،به خدا دلبسته ام فکر من همچون سرابی پوچ بود روح زیبای محبت ازتنم در کوچ بود کاش می شد از تباهی ها گریخت از سیاهی ها به سوی روشنائی ها گریخت
سروش(نگهبان خاندان)
این روزها بُرد با کسی است که بی رحم باشد از دلت که مایه بگذاری ســوخته ای
سروش(نگهبان خاندان)
سـرخوشـم و مـی خندم شوخـــی می کنـم و تـو نمیـدانی چقـدر سـخت اســــت احسـاس خفگـی کـردن پشـــت این نقابِ لعنتــی
سروش(نگهبان خاندان)
سنگی که به پایم گرفت و به زمین ام انداخت را میبوسم , چون به من آموخت راه زندگی هموار نیست
سروش(نگهبان خاندان)
درد ها فراموش ميشوند! اما... همدردها هرگز
سروش(نگهبان خاندان)
اگر روزی ،
محبت کردی بی منت ...
لذت بردی بی گناه ...
بخشيدی بدون شرط ...
بدان آن روز واقعا زندگی کرده ای
سروش(نگهبان خاندان)
واقعیت این است که در جوانی آنگاه كه روياهايمان با تمام قدرت در ما شعله ورند خيلي شجاعيم، اما هنوز راه مبارزه را نمي دانيم، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم، ديگر آن شجاعت را نداريم
سروش(نگهبان خاندان)
هر چه از دست میرود بگذار برود
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم , هر چه باشد
حتی زندگی
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی مشکل نیست، بلکه مشکلات زندگیند
سروش(نگهبان خاندان)
شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
سروش(نگهبان خاندان)
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار . .
سروش(نگهبان خاندان)
سلامتی اونایی که خیلی وقته بریدن دیگه نه ناز میکشن نه انتظار میکشن نه آه میکشن نه درد میکشن نه فریاد میکشن فقط دست میکشن و میرن !!!
سروش(نگهبان خاندان)
شمعی روشن کردم حوالی ِ همیــــن روزها، که زودتـــــر بیایــــی، میگـــــویند؛ دعـــــایٍ دیوانــــگان هم، مستــــجاب میشود...