یه استاد ِ ادبیات .. یک جلسه سر کلاسمون اومد که حرفای جالبی زد .. پرسید فکر میکنید استعدادها .. مثل استعداد ِ نوشتن، کسب شدنیه یا بعضیا ذاتا اونو دارن ؟ خب یه سریا میگفتیم کسب شدنی و یه سریا هم ذاتی .. گفت نمیدونم .. ولی اگه ذاتی باشه که افتخار کردن بهش اشتباهه.. گفت کسی که چشمای قشنگ و رنگی داره نباید به این مسئله افتخار کنه .. چون برای به دست اوردنش هیچ تلاشی نکرده .. یا کسی که موهای مشکی یا رنگی داره چه تلاشی براش کرده و چرا باید بهش افتخار کنه ؟ گفت توی زندگیتون فقط به چیزایی افتخار کنید که براش تلاش کردید.
توی شکم غرورم لگد زدم،نشستم روی سینه اش و چپ و راست،چپ و راست مشت زدم تو صورتش،با کله کوبیدم به پیشانی اش.. تا از حال رفت. حالا که می توانم بگویم دوستت دارم،اینقدر نگو :من هم همینطور..!
هوا مه گرفته باشد .. اصلا مه گرفته باشیم .. غم گرفته باشیم .. هرچه باشیم .. و تو سیگارت در دستت باشد / زمین برایمان اشک بریزد .. آسمان بر سرمان قلب بریزد .. غم بریزد .. و تو سیگارت در دستت باشد / دستانم بیهوده بچرخند .. دستانم سرد باشند .. خیس باشند .. کبود باشند .. دستانم هزار زهرماری دیگر باشند و .. آن لعنتی هنوز در دستانت باشد
این فیلم کم نظیر و شاید بی نظیر مربوط می شود به زمانی که مردم بدوی یک قبیله آفریقائی برای اولین بار انسان های متمدن روز و لوازم آنها را از نزدیک می بینند و با تعجب لمس می کنند ...
for every step in any walk ..any town of any thought.. I'll be your guide / for every street of any scene.. any place you've never been.. I'll be your guide
بهش که سلام میکردیم جواب نمیداد..میگفت خانوما خواهشا با من صحبت نکنید..بعدش خیلی خصوصی بدون اینکه کسی بفهمه به بعضیامون سلام میکرد که ازش ناراحت نشیم..و ما نمیدونستیم چه مرگش بود..ازش میپرسیدیم ولی جواب نمیداد.مرتب میگفت من مال زمان شما نیستم ..گفتم پس مال چه زمانی هستی؟فکر کنم 14 سالم بود..گفت 100 سال بعد از شما..گفتم شایدم 100 سال قبل...موقه ی رفتن که میشد یه خدافظی معروف داشت که حالا به هرکی از دوستای اون دورانم بگم، جواد رو به خاطر این خدافظی به یاد میارن..خوب یادم نیس ولی میگفت بدرود فرهاد فرانسه-آوریل-گورستان می نی و یه تاریخی هم میزد...و هربار که ازش میپرسیدیم .. فقط می رفت .. بهش گفتم فکر میکنی کی هستی؟ همش میگفت من کسی نیستم .. من سال هاست که مردم..
حرفای زیادی دربارش بود .. بعضیا میگفتن خیلی دختربازه..بعضیا میگفتن آدم درستی نیست..بعضیا میگفتن کلا آدم نیس .. بعد از یه مدت هم رفته بود تو تیریپ بسیجی بودن و به قول خودش منو امر به معروف میکرد ... مرتب میپرسید نمازتو خوندی؟روزه هاتو میگیری؟یه بارم وقتی داشت واسم احکام دین رو میگفت با بهترین دوستش دعواش شد و دعوا خیلی اوج گرفت.فُش ها از حد خودشون خارج شدن و اون روز آخرین باری بود که دیدمش