یـ ـک آدمـ ـ
رقص وودکا ُ خودکار / برای حک غم هایت
یـ ـک آدمـ ـ
باید بروم مرگ را از دستان خدا بگیرم ... هنوز ، شاعر های بسیاری مانده که عاشق خودت نکردی ...! محمد رضا صالحی
یـ ـک آدمـ ـ
دست من که نیست / که بنویسم که فریاد زنم که قدم زنم به روی زلف هایت / تو که در دستانم نباشی هیج چیز دست من نیست
یـ ـک آدمـ ـ
چیزی نشده کمی خسته ام کمی دلتنگ / عورتت که نیست جر بخورد / میگذرد تنگی اش / خشک ُ خیسش مهم نیست
یـ ـک آدمـ ـ
تو که نباشی این فریاد ها به جایی نمی رسد
یـ ـک آدمـ ـ
تو که باشی هیچ فلسفه ای نای انکار این عشق را نخواهد داشت
یـ ـک آدمـ ـ
ای دوست ، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
فروغ فرخزاد
یـ ـک آدمـ ـ
از دنیا همین را خواستم تو باشی ُ چین چین دامنت و منی که به رویش اشک می ریزد
یـ ـک آدمـ ـ
خدایا / این واژه ها را از ما نگیر / همین !
یـ ـک آدمـ ـ
از میان کوچه های پر خاطره که بگذریم / بوی تند زلف هایت را به روی بند رخت های همسایه نمیشود تحمل کرد
یـ ـک آدمـ ـ
من که هیج / این واژه ها هم به تو می اندیشند
حک سیری از وجودت/نامردشدنت
14 سال و 9 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبلمن از گذشته نای مرد شدن نداشتم
14 سال و 9 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبل