برای روزی می نویسم که من مرده ام و مادرم خواهد خواند
مادر
نمی دانی چه شهوتی دارد اعتراف
وقتی که روبه روی نگاهی عشق می بازم
وقتی از پاییز سالی می گویم که خیلی پاییز است
وقتی از کسی که خیلی دور است حرف می زنم
نمی دانی
این منم که زیر تلّ درد آرام خوابیده است
مادر
واژه را کش نمی دهم
من و این خانه بی قرار ِ
بوسه ، آغوش و زنی که هیچ وقت نخواهد رسید
مانده ایم ..
هیشکی ندونست من عاشق یه آدم ِ خیالی شدم / اونقد که نمی تونم دیگه عاشق ادم حقیقی شم / میتونم دوست داشته باشم ولی عاشق ! / چه سخته این واژه ها رو نوشتن وقتی این واژه ها بوی اعتراف میدن
دس بردار حمید ؛ انقد این حرفو زدی خودتم باورت شده / این پستتُ ببین ؛ چقد راحت توش حرف زدی ، شاید سخت بود واست نوشتنش اما مضمومش اینه که حرف دلتُ زدی ، راحت باش پس .