یـ ـک آدمـ ـ
کولی گشته ام که از قافله اش به جا مانده است
یـ ـک آدمـ ـ
رهایم کنید .. تا چشمانم را برای تسکین این زخم سرگشاده ببندم ..
یـ ـک آدمـ ـ
این روز ها به قدری که میفهمم نمی نویسم
یـ ـک آدمـ ـ
به قول مقامر / من آن عصر کاری کردم که نباید می کردم / من یک وینچستر را مسخره کردم "همین"
یـ ـک آدمـ ـ
چقدر احمقانه است به این واژه ها قصه موهایت را بیاموزم
یـ ـک آدمـ ـ
نه مهری ماند / نه آذری نه بارانی / نه حتی مرداد دستانت / از این ها بگذریم خیلی چیز ها از تو مانده که نمی توانم بنویسم
یـ ـک آدمـ ـ
بین خودمان باشد هر چقدر موهایت را بو کردم هیج بویی از دریا به مشامم نیامد
یـ ـک آدمـ ـ
این قصه با چند واژه هیچ هیجانی نخواهد داشت
یـ ـک آدمـ ـ
قصه موهایت کوتاه و بلند است درست / ولی همیشه شیرین است