یـ ـک آدمـ ـ
تن های ما / بی چاره از تنها شدن
یـ ـک آدمـ ـ
چشم های من / بی چاره از خشکیدن
یـ ـک آدمـ ـ
چشم های تو / بی چاره از درخشیدن
یـ ـک آدمـ ـ
این همه درد / جرم مجرمی بود که از مرگ میگریخت
یـ ـک آدمـ ـ
من گمان می كردم / دوستی همچون سروی سرسبز / چارفصلش همه آراستگی ست / من چه می دانستم / هیبت باد زمستانی هست / من چه می دانستم / سبزه می پژمرد از بی آبی / سبزه یخ می زند از سردی دی / من چه می دانستم / دل هر كس دل نیست
یـ ـک آدمـ ـ
در دلم آرزوی آمدنت می میرد / رفته ای اینك ، اما / آیا باز برمی گردی ؟ / چه تمنای محالی دارم
یـ ـک آدمـ ـ
تو بهاری ؟ / نه بهاران از توست / از تو می گیرد وام/ هر بهار اینهمه زیبایی را
یـ ـک آدمـ ـ
در شبان غم تنهایی خویش / عابد چشم سخنگوی توام
یـ ـک آدمـ ـ
برای امتحان جاذبه / من سیب خوبی نیستم که هی از چشمانت می اندازی
یـ ـک آدمـ ـ
جز تو / کسی نتوانست مرا به این زیبایی در آغوش کشد