مرد رهگذر
خسته ام.. خسته.. چاره ام نیست جز کمی شانه.. دو سه پر انگشت نوازش و یک جرعه نگاه...
مرد رهگذر
می خواهمت از ته دل .. که چنین شتابان می گریزم .. از تو! ...
مرد رهگذر
هنوزم.. وقتی منتظرتم.. دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.. وقتی میای.. دلم هُری می ریزه...
مرد رهگذر
رسم های الکی .. اصرارهای زور زورکی! ...
مرد رهگذر
سال هاست خیره ام به یک نقطه! .. غرق در اندیشه .. صدای غریبی از درون وجودم فریاد می زند .. چیزی را گم کرده ام که نمی دانم چیست .. هر چه بیشتر سعی به یادآوریش می کنم بیشتر از من دور می شود .. و من خیره ام به یک نقطه .. غرق در اندیشه ...
مرد رهگذر
... یک مداد کنته برداشت. گفت: «بگذار خال روی لب هات رو تکرار کنم.» خال سیاه کوچکی طرف راست بالای لبم بود. آیدین یکی هم طرف چپ گذاشت. من دردم گرفت. اما چیزی نگفتم. گذاشتم که خوب پر رنگش کند؛ و در آینه نگاه کردم و خندیدم. گفت: «اصلاً خوب نشد. پاکش کن. بیا من پاکش کنم.» گفتم: «حالا بگذار برای بعد.» گفت: «نه. من اشتباه کردم. چیزهای قشنگ، تکرار نمی شوند.» ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
اگه مخت تعطیل نبود، نمیومدی رو مخ من! ...
مرد رهگذر
وقتایی که هیچیت نیست، ولی نمی دونی چته! ...
مرد رهگذر
کروکودیل نمی تواند زبان خود را از دهان درآورد! ... (توضیح مترجم: اگه رفتین باغ وحش با فراغ بال براش ادا در بیارین!)
مرد رهگذر
داغ نهادی بر لبانم ... دگر هر جا روم نشان تو با من است ...
مرد رهگذر
آیا می دانستید زنان دوبرابر مردان چشمک می زنند؟! ... (توضیح مترجم: وا خاک عالم!)
مرد رهگذر
افسار داشتن بعضی آدما (!) و بدتر از اون دادن این افسار به دست هر کسی!
مرد رهگذر
خیال تو، خیال رفتن از سرم را ندارد .. با بوسه بر خیالت، خیال بوسههایت را مکرر میکنم هر شب ...