مرد رهگذر
... همیشه بچه اول مکافات دیگران را پس می دهد .. وارثان تنها (!) طمع بیشتری را برای تصاحب به کار می برند ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
... مادر بر لب نرده طوری نشسته بود که هر لحظه احتمال می رفت از پشت بیفتد، یا باد بیندازدش. گفت: «از مدرسه که برمیگردی یکراست می روی بالا. می گویی درس می خوانم. اما من می دانم که تو کتاب غیر درسی هم می خوانی. خوب، می توانی کمکی هم به پدر بکنی.» .. اما آیدین بی توجه به این حرف ها، همیشه کتاب شعری در دست داشت و شعرهای زیادی از بر بود، گفت: «این خانه را بر زیستن ایمن نمی بینم!» و خندید و مادر را به خنده واداشت ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
مردم شریفی (!) که می ایستن دعوای دو هموطن شریف (!) دیگه رو تماشا می کنن ...
مرد رهگذر
چه آسان این گونه خسته ام می کنی سخت! ...
مرد رهگذر
نیم ساعت قبل: بیا شام بخور ... نیم ساعت بعد: بیاااااااااااااااااا شاااااام بخوررررررررر !
مرد رهگذر
من رویای پرواز را در قفس آموخته ام .. بال هایم برای تو! ...
مرد رهگذر
... نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا می شود. پاهای من هم چهار تا می شوند. زلزله هم می آید. «اورهان» هم مست می کند .. با یک انگشت، همۀ دنیا را می شود تکان تکان داد! ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
من سال هاست خیره ام به تو از پشت پلک ها! ...
مرد رهگذر
دلم قصه می خواهد امشب دوباره .. زسر تا به پا التهاب و شراره ...
سلــــــــــــــام . . .
13 سال و 1 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلسلام.خوش اومدی
13 سال و 1 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 23 دقيقه قبلسلام

13 سال و 1 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 50 دقيقه قبلشلااااااام
13 سال و 1 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 38 دقيقه قبل