مرد رهگذر
قطعه «ماه ی» را که دیشب به من دادی، به آسمان دادم .. خورشید شد! ...
مرد رهگذر
یادت نشت کرده باز.. از بایگانی ذهن.. در نهان خانۀ دل...
مرد رهگذر
... پدر گفت: «نمی دانم این به کی رفته. هر چه فکر می کنم می بینم ما در ایل و تبارمان این جور آدم نداریم. نه قیافه اش، نه رفتارش.» .. مادر گفت: «تو کاشته ای و من زاییده ام.» .. پدر گفت: «ای کاش نمی کاشتم و ای کاش نمی زاییدیش!» ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
بدوز چشمان نیمه بازت را به چشمانم.. که سخت «مستی» را تشنه اند! ...
مرد رهگذر
«کار»ت با آب باشه و مجبور باشی با آب کار کنی، «اگزما» هم بگیری!
مرد رهگذر
طوفان یادت، طومار لحظه هایم را در هم پیچیده.. بیا و مرا به خلوت مستی ببر.. بیا که پیاله ها بی قرارند...
مرد رهگذر
در باتلاق عشقت.. ذره ذره فرو می رود پایم.. ذره ذره رشد می کند تنم! ...
مرد رهگذر
دنبالر، جایی برای «جمع» بستن «خلوت» ها! ...
مرد رهگذر
حد خستگی ام میل می کند به منفی بی نهایت! ...
مرد رهگذر
... اورسولا گفت: «ما از اینجا نمی رویم. همین جا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم.» او گفت: «اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد، به آن خاک تعلق ندارد.» اورسولا با لحنی آرام و مصمم گفت: «اگر قرار باشد من بمیرم تا بقیه در اینجا بمانند، خواهم مرد!» ... (صد سال تنهایی)