مرد رهگذر
دستۀ خنجری که یه «دوست نما» زحمت کشیده تا بیخ تو کمرت فرو کرده! دردش یادت رفته ولی وقتی می خوای به جایی تکیه بدی، این دسته هه دوباره همه چی رو به یادت میاره! ...
مرد رهگذر
خشکیده روی گونه ام... اشکی که هرگز نچکید...
مرد رهگذر
صورت خود را به ویترین خیال چسبانده ام .. غرق تماشای تو .. غرق حسرت .. غرق حاشای تو! .. این بار انگار، از ژان وال ژان هم کاری ساخته نیست! .. جز زمزمۀ زیر لب درد من از آن دور! ...
مرد رهگذر
از من به تو نصیحت: نصیحت آدما بی فایده س! ...