delshekaste
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند// این بار می برند که زندانی ات کنند
delshekaste
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع
ای سر زلف تو مجموع پریشانیها
delshekaste
آنقدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب// یا به ساحل می رسم یا غرق دریا میشوم
delshekaste
دل من یه روز به دریا زد و رفت// پشت پا به رسم دنیا زدو رفت
delshekaste
از دل برود..... هر انکه از دیده رود
delshekaste
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند// پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
delshekaste
تو بامن باش وبگذار عالمی از من جدا گردد// چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد
delshekaste
آنکس که بداند بداند که بداند// اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
delshekaste
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من// دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من
delshekaste
تا کی به تمنای وصال تو یگانه// اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
delshekaste
قفس تنگ فلک جای پرافشانی نیست// یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست
delshekaste
نابرده رنج گنج میسر نمیشود// مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
delshekaste
ترا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب // بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب
delshekaste
بی همگان به سر شود, بی تو به سر نمیشود// داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
delshekaste
اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم// خدا داند که با چشمت هزاران قبله میسازم