delshekaste
یار من آمد دل بدهیدش// جان بفشانید, سر بنهیدش
delshekaste
ثواب روزه و قبول حج آنکس برد// که خاک میکده عشق را زیارت کرد
delshekaste
دریاچه دل پاک و نجیبی دارد // بنگر که چه حالت غریبی دارد// آن موج که سر به صخره ها می کوبد// با من چه شباهت عجیبی دارد
delshekaste
ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید// ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
delshekaste
زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .
delshekaste
آن لحظه که از نیاز انسان/ دارد نه کم از هوای حیوان// یک دانه ی گندم طلایی/ از تشت طلا گرانبهاتر// در حادثه های ناگهانی/ سالم ز مریض مبتلاتر //
delshekaste
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما // به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
delshekaste
موج آرام نگاهت لاف دریا را شکست / از حصار شب گذشت و مرز فردا را شکست /غم بر روی شانه هایم سالها لم داده بود / مهربانیهای تو ، قندیل غمهایم شکست
delshekaste
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری // بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
delshekaste
تا مقصد عشاق رهی دور ودراز است// یک منزل از آن بادیه ی عشق مجاز است
delshekaste
وصلم میسر است ولی بر مراد نیست// بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست
delshekaste
یک نفر از غبار می آید, مژده ی تازه ی تو تکراریست// یک نفر از غبار آمد و زد, زخمهای همیشه بر بالم
delshekaste
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم// چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
delshekaste
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب// بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب